| قسمت سوم فعل | unhinged |
I thought she must be unhinged by grief.
من فکر کردم غم او را از حالت تعادل خارج کرده است.
He was unhinged by his wife's death.
مرگ همسرش او را از حالت تعادل خارج کرد.
in the final reel he is transformed from unhinged sociopath into local hero.
در صحنه پایانی، او از یک فرد جامعهگرا و بیثبات به یک قهرمان محلی تبدیل میشود.
The unhinged door swung back and forth in the strong wind.
در بیرمق با وزش باد شدید به این سو و آن سو تاب میخورد.
Her unhinged behavior worried her friends.
رفتار غیرمنطقی او دوستانش را نگران کرد.
The unhinged man shouted obscenities at passersby.
مرد بیثبات به عابران خیابان ناسزا گفت.
The unhinged cabinet door creaked as it opened.
در کمد بیرمق با باز شدن، صدا داد.
His unhinged rantings made everyone uncomfortable.
نفرینهای بیثبات او باعث ناراحتی همه شد.
The unhinged criminal was finally captured by the police.
متهم بیثبات در نهایت توسط پلیس دستگیر شد.
The unhinged roller coaster ride left me feeling dizzy.
تاب سرسرهی هیجانانگیز بیثبات من را احساس سرگیجه داد.
Her unhinged laughter echoed through the empty hallway.
خندههای غیرمنطقی او در راهروی خالی طنینانداز شد.
The unhinged gate swung open with a loud creak.
در بیرمق با صدای بلند باز شد.
His unhinged outburst shocked everyone in the room.
خروجی ناگهانی او باعث شوک همه در اتاق شد.
I thought she must be unhinged by grief.
من فکر کردم غم او را از حالت تعادل خارج کرده است.
He was unhinged by his wife's death.
مرگ همسرش او را از حالت تعادل خارج کرد.
in the final reel he is transformed from unhinged sociopath into local hero.
در صحنه پایانی، او از یک فرد جامعهگرا و بیثبات به یک قهرمان محلی تبدیل میشود.
The unhinged door swung back and forth in the strong wind.
در بیرمق با وزش باد شدید به این سو و آن سو تاب میخورد.
Her unhinged behavior worried her friends.
رفتار غیرمنطقی او دوستانش را نگران کرد.
The unhinged man shouted obscenities at passersby.
مرد بیثبات به عابران خیابان ناسزا گفت.
The unhinged cabinet door creaked as it opened.
در کمد بیرمق با باز شدن، صدا داد.
His unhinged rantings made everyone uncomfortable.
نفرینهای بیثبات او باعث ناراحتی همه شد.
The unhinged criminal was finally captured by the police.
متهم بیثبات در نهایت توسط پلیس دستگیر شد.
The unhinged roller coaster ride left me feeling dizzy.
تاب سرسرهی هیجانانگیز بیثبات من را احساس سرگیجه داد.
Her unhinged laughter echoed through the empty hallway.
خندههای غیرمنطقی او در راهروی خالی طنینانداز شد.
The unhinged gate swung open with a loud creak.
در بیرمق با صدای بلند باز شد.
His unhinged outburst shocked everyone in the room.
خروجی ناگهانی او باعث شوک همه در اتاق شد.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید