unplaceable

[ایالات متحده]/ʌnˈpleɪsəbl/
[بریتانیا]/ʌnˈpleɪsəbl/

ترجمه

adj. که نمی‌تواند به یک موقعیت یا دسته‌بندی خاصی قرار گیرد یا تخصیص یابد

عبارات و ترکیب‌ها

unplaceable accent

تکانه‌ای که نمی‌تواند قرار گیرد

unplaceable smell

بویی که نمی‌تواند قرار گیرد

unplaceable feeling

احساسی که نمی‌تواند قرار گیرد

unplaceable charm

جذابیتی که نمی‌تواند قرار گیرد

unplaceable quality

کیفیتی که نمی‌تواند قرار گیرد

unplaceable memory

یادگاری که نمی‌تواند قرار گیرد

unplaceable unease

نامطمئنی که نمی‌تواند قرار گیرد

unplaceable scent

بویی که نمی‌تواند قرار گیرد

unplaceable origin

اصلی که نمی‌تواند قرار گیرد

unplaceable expression

عبارتی که نمی‌تواند قرار گیرد

جملات نمونه

the smell was unplaceable, reminiscent of something i couldn't quite identify.

بوی ناشناخته‌ای بود که به چیزی یادآوری می‌کرد که من نمی‌توانستم به طور قطع شناسایی کنم.

she had an unplaceable accent that didn't match any region i knew.

او یک تاکنون ناشناخته داشت که با هیچ منطقه‌ای که من می‌شناختم مطابقت نداشت.

there was an unplaceable quality about him that made him memorable.

ویژگی‌ای ناشناخته در او وجود داشت که او را به یاد می‌ماناند.

the song had an unplaceable melody that stayed in my head all day.

این آهنگ یک ملودی ناشناخته داشت که تمام روز در ذهن من باقی می‌ماند.

he possessed an unplaceable talent that defied easy categorization.

او دارای استعدادی ناشناخته بود که دسته‌بندی ساده‌ای را نقض می‌کرد.

the painting possessed an unplaceable beauty that transcended conventional art.

این نقاشی زیبایی ناشناخته‌ای داشت که فراتر از هنر متعارف بود.

she wore an unplaceable expression that mixed joy and melancholy.

او یک عبارت ناشناخته روی چهره‌اش داشت که شادی و افسردگی را ترکیب می‌کرد.

an unplaceable sense of dread crept over me during the horror film.

احساسی ناشناخته از ترس در حین فیلم وحشی به من لایق می‌شد.

he had an unplaceable charm that made people gravitate toward him.

او یک جذابیت ناشناخته داشت که مردم را به سوی او جذب می‌کرد.

the unplaceable feeling of déjà vu washed over me suddenly.

احساسی ناشناخته از دیدن چیزی قبلی به طور ناگهانی بر من فراشده شد.

there was an unplaceable sadness in her eyes that touched everyone who saw her.

در چشمان او احساسی ناشناخته از افسردگی وجود داشت که هر کسی که او را می‌دید را لمس می‌کرد.

the unplaceable scent of the bakery reminded me of my grandmother's kitchen.

بوی ناشناخته‌ای از خبز فروشی من را به آشپزخانه مامانم یادآوری می‌کرد.

she spoke with an unplaceable elegance that was both timeless and contemporary.

او با یک ظرافت ناشناخته صحبت می‌کرد که هم بی‌زمان و هم معاصر بود.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید