unrealizable dreams
رویاهای دستنیافتنی
unrealizable goals
اهداف دستنیافتنی
unrealizable ideas
ایدههای دستنیافتنی
unrealizable plans
برنامههای دستنیافتنی
unrealizable expectations
انتظارات دستنیافتنی
unrealizable wishes
آرزوهای دستنیافتنی
unrealizable visions
دیدگاههای دستنیافتنی
unrealizable ambitions
جاهطلبیهای دستنیافتنی
unrealizable potential
ظرفیتهای دستنیافتنی
unrealizable fantasies
فانتزیهای دستنیافتنی
the dream of a perfect society seems unrealizable.
ظاهراً تحقق رویای یک جامعهی بینقص غیرممکن به نظر میرسد.
some goals may be unrealizable without proper planning.
ممکن است دستیابی به برخی اهداف بدون برنامهریزی مناسب غیرممکن باشد.
his expectations for the project were unrealizable.
انتظارات او از پروژه غیرقابل دستیابی بود.
they realized that their ambitions were often unrealizable.
آنها متوجه شدند که جاهطلبیهایشان اغلب غیرقابل دستیابی است.
many ideas can seem unrealizable at first glance.
بسیاری از ایدهها ممکن است در نگاه اول غیرقابل دستیابی به نظر برسند.
her vision of the future felt unrealizable to her friends.
تصور او از آینده برای دوستانش غیرقابل دستیابی به نظر میرسید.
unrealizable plans often lead to disappointment.
برنامههای غیرقابل دستیابی اغلب منجر به ناامیدی میشوند.
he often set unrealizable standards for himself.
او اغلب استانداردهای غیرقابل دستیابی را برای خود تعیین میکرد.
the concept of eternal youth is often seen as unrealizable.
این مفهوم جاودانگی اغلب به عنوان غیرقابل دستیابی تلقی میشود.
they had to abandon their unrealizable dreams to be realistic.
آنها مجبور شدند رویاهای غیرقابل دستیابی خود را رها کنند تا واقعبینانه عمل کنند.
unrealizable dreams
رویاهای دستنیافتنی
unrealizable goals
اهداف دستنیافتنی
unrealizable ideas
ایدههای دستنیافتنی
unrealizable plans
برنامههای دستنیافتنی
unrealizable expectations
انتظارات دستنیافتنی
unrealizable wishes
آرزوهای دستنیافتنی
unrealizable visions
دیدگاههای دستنیافتنی
unrealizable ambitions
جاهطلبیهای دستنیافتنی
unrealizable potential
ظرفیتهای دستنیافتنی
unrealizable fantasies
فانتزیهای دستنیافتنی
the dream of a perfect society seems unrealizable.
ظاهراً تحقق رویای یک جامعهی بینقص غیرممکن به نظر میرسد.
some goals may be unrealizable without proper planning.
ممکن است دستیابی به برخی اهداف بدون برنامهریزی مناسب غیرممکن باشد.
his expectations for the project were unrealizable.
انتظارات او از پروژه غیرقابل دستیابی بود.
they realized that their ambitions were often unrealizable.
آنها متوجه شدند که جاهطلبیهایشان اغلب غیرقابل دستیابی است.
many ideas can seem unrealizable at first glance.
بسیاری از ایدهها ممکن است در نگاه اول غیرقابل دستیابی به نظر برسند.
her vision of the future felt unrealizable to her friends.
تصور او از آینده برای دوستانش غیرقابل دستیابی به نظر میرسید.
unrealizable plans often lead to disappointment.
برنامههای غیرقابل دستیابی اغلب منجر به ناامیدی میشوند.
he often set unrealizable standards for himself.
او اغلب استانداردهای غیرقابل دستیابی را برای خود تعیین میکرد.
the concept of eternal youth is often seen as unrealizable.
این مفهوم جاودانگی اغلب به عنوان غیرقابل دستیابی تلقی میشود.
they had to abandon their unrealizable dreams to be realistic.
آنها مجبور شدند رویاهای غیرقابل دستیابی خود را رها کنند تا واقعبینانه عمل کنند.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید