vagrantly wandering
درحال گردش بیهدف
vagrantly walked
پیاده روی بیهدف
vagrantly drifting
درحال شناور شدن بیهدف
vagrantly moving
حرکت بیهدف
vagrantly strolling
پیاده روی بیهدف
vagrantly meandering
درحال گردش بیهدف
vagrantly roamed
گردش بیهدف
vagrantly wandering about
درحال گردش بیهدف
vagrantly wandering off
گردش بیهدف
vagrantly drifting away
درحال شناور شدن بیهدف
he wandered vagrantly through the park, observing the people.
او به طور تصادفی در پارک گرد میزد و مردم را مشاهده میکرد.
the stray dog moved vagrantly around the market square.
سگ بیخانمان در میدان بازار به طور تصادفی حرکت میکرد.
she spent the afternoon vagrantly browsing in the bookstore.
او بعدازظهر را به طور تصادفی در کتابخانه گذراند.
the old man lived vagrantly, relying on charity and handouts.
آقای باسن به طور تصادفی زندگی میکرد و به کمک و دستههای دیگران وابسته بود.
they drove vagrantly along the coast, enjoying the scenery.
آنها به طور تصادفی در کنار ساحل حرکت میکردند و مناظر را لذت میبردند.
he spent his youth vagrantly searching for meaning in life.
او جوانی خود را به طور تصادفی به دنبال معنای زندگی گذراند.
the artist painted vagrantly, letting his emotions guide his brush.
هنرمند به طور تصادفی نقاشی میکرد و احساساتش را به عنوان راهنمای فرشتکشی میگرفت.
the children played vagrantly in the sprawling garden.
کودکان به طور تصادفی در گستردهی باغ بازی میکردند.
she drifted vagrantly through life, never settling down.
او به طور تصادفی از زندگی گذرا و هرگز به یک جایی نمیماند.
he roamed vagrantly across the fields, lost in thought.
او به طور تصادفی در میان زمینهای کشاورزی گرد میزد و در افکارش گم شده بود.
the musician played vagrantly on the street corner, attracting a small crowd.
موسیقیدان در گوشهی خیابان به طور تصادفی بازی میکرد و یک گروه کوچک جمع میشد.
vagrantly wandering
درحال گردش بیهدف
vagrantly walked
پیاده روی بیهدف
vagrantly drifting
درحال شناور شدن بیهدف
vagrantly moving
حرکت بیهدف
vagrantly strolling
پیاده روی بیهدف
vagrantly meandering
درحال گردش بیهدف
vagrantly roamed
گردش بیهدف
vagrantly wandering about
درحال گردش بیهدف
vagrantly wandering off
گردش بیهدف
vagrantly drifting away
درحال شناور شدن بیهدف
he wandered vagrantly through the park, observing the people.
او به طور تصادفی در پارک گرد میزد و مردم را مشاهده میکرد.
the stray dog moved vagrantly around the market square.
سگ بیخانمان در میدان بازار به طور تصادفی حرکت میکرد.
she spent the afternoon vagrantly browsing in the bookstore.
او بعدازظهر را به طور تصادفی در کتابخانه گذراند.
the old man lived vagrantly, relying on charity and handouts.
آقای باسن به طور تصادفی زندگی میکرد و به کمک و دستههای دیگران وابسته بود.
they drove vagrantly along the coast, enjoying the scenery.
آنها به طور تصادفی در کنار ساحل حرکت میکردند و مناظر را لذت میبردند.
he spent his youth vagrantly searching for meaning in life.
او جوانی خود را به طور تصادفی به دنبال معنای زندگی گذراند.
the artist painted vagrantly, letting his emotions guide his brush.
هنرمند به طور تصادفی نقاشی میکرد و احساساتش را به عنوان راهنمای فرشتکشی میگرفت.
the children played vagrantly in the sprawling garden.
کودکان به طور تصادفی در گستردهی باغ بازی میکردند.
she drifted vagrantly through life, never settling down.
او به طور تصادفی از زندگی گذرا و هرگز به یک جایی نمیماند.
he roamed vagrantly across the fields, lost in thought.
او به طور تصادفی در میان زمینهای کشاورزی گرد میزد و در افکارش گم شده بود.
the musician played vagrantly on the street corner, attracting a small crowd.
موسیقیدان در گوشهی خیابان به طور تصادفی بازی میکرد و یک گروه کوچک جمع میشد.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید