withdrawn behavior
رفتار منزوی
withdrawn funds
پولهای برداشت شده
withdrawn from society
منزوی از جامعه
withdrawn attitude
نگاه منزوی
withdrawn support
حمایت منزوی
withdrawn statement
اظهارات برداشت شده
withdrawn application
درخواست برداشت شده
withdrawn offer
پیشنهاد برداشت شده
withdrawn person
شخص منزوی
withdrawn interest
علاقه منزوی
she has become increasingly withdrawn since the incident.
او از زمان حادثه به طور فزایندهای منزوی شده است.
his withdrawn demeanor made it hard for others to approach him.
حالت منزوی او باعث میشد که برای دیگران نزدیک شدن به او دشوار باشد.
after the argument, he seemed more withdrawn than usual.
بعد از بحث، او بیشتر از حد معمول منزوی به نظر میرسید.
she felt withdrawn in social situations.
او در موقعیتهای اجتماعی احساس انزوا میکرد.
his withdrawn attitude worried his friends.
حالت منزوی او دوستانش را نگران میکرد.
many children become withdrawn when they face bullying.
بسیاری از کودکان در هنگام مواجهه با زورگویی منزوی میشوند.
she was too withdrawn to join the conversation.
او آنقدر منزوی بود که نتوانست در گفتگو شرکت کند.
he has always been a withdrawn person.
او همیشه شخص منزویای بوده است.
after the loss, he became emotionally withdrawn.
بعد از دست دادن، او از نظر احساسی منزوی شد.
being withdrawn can sometimes lead to loneliness.
منزوی بودن گاهی اوقات میتواند منجر به تنهایی شود.
withdrawn behavior
رفتار منزوی
withdrawn funds
پولهای برداشت شده
withdrawn from society
منزوی از جامعه
withdrawn attitude
نگاه منزوی
withdrawn support
حمایت منزوی
withdrawn statement
اظهارات برداشت شده
withdrawn application
درخواست برداشت شده
withdrawn offer
پیشنهاد برداشت شده
withdrawn person
شخص منزوی
withdrawn interest
علاقه منزوی
she has become increasingly withdrawn since the incident.
او از زمان حادثه به طور فزایندهای منزوی شده است.
his withdrawn demeanor made it hard for others to approach him.
حالت منزوی او باعث میشد که برای دیگران نزدیک شدن به او دشوار باشد.
after the argument, he seemed more withdrawn than usual.
بعد از بحث، او بیشتر از حد معمول منزوی به نظر میرسید.
she felt withdrawn in social situations.
او در موقعیتهای اجتماعی احساس انزوا میکرد.
his withdrawn attitude worried his friends.
حالت منزوی او دوستانش را نگران میکرد.
many children become withdrawn when they face bullying.
بسیاری از کودکان در هنگام مواجهه با زورگویی منزوی میشوند.
she was too withdrawn to join the conversation.
او آنقدر منزوی بود که نتوانست در گفتگو شرکت کند.
he has always been a withdrawn person.
او همیشه شخص منزویای بوده است.
after the loss, he became emotionally withdrawn.
بعد از دست دادن، او از نظر احساسی منزوی شد.
being withdrawn can sometimes lead to loneliness.
منزوی بودن گاهی اوقات میتواند منجر به تنهایی شود.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید