boredom

[ایالات متحده]/ˈbɔːdəm/
[بریتانیا]/ˈbɔːrdəm/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

n. خستگی; چیزی کسل کننده یا خسته کننده.
Word Forms
جمعboredoms

عبارات و ترکیب‌ها

Extreme boredom

خستگی شدید

Mind-numbing boredom

خستگی طاقت‌فرسا

Suffering from boredom

تحمل خستگی

جملات نمونه

an antidote to boredom;

یک درمان برای کسالت;

He found the boredom scarcely endurable.

او کسالت را تقریباً طاقت‌فرسا یافت.

I'll die of boredom if I live that long.

اگر زنده بمانم از کسالت خواهم مرد.

A walkman can relieve the boredom of running.

یک واکمن می‌تواند کسالت دویدن را کاهش دهد.

Some children have a low tolerance for boredom.

برخی از کودکان تحمل کمی نسبت به کسالت دارند.

Sorting mail is not a job for people with a low boredom threshold.

مرتب کردن پست برای افرادی که آستانه کسالت پایینی دارند، شغل مناسبی نیست.

Unemployment can drive you mad with boredom.

بی‌کاری می‌تواند شما را با کسالت دیوانه کند.

I ate out of boredom and I just ballooned up .

من از روی کسالت غذا خوردم و به سرعت چاق شدم.

where people were concerned, his threshold of boredom was low.

در مورد مردم، آستانه کسالت او پایین بود.

a party so dull we thought we'd perish of boredom;

یک مهمانی بسیار کسل‌کننده که فکر می‌کردیم از کسالت خواهیم مرد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید