brokenhearted

[ایالات متحده]/ˈbrəʊkənˌhɑːtɪd/
[بریتانیا]/ˈbroʊkənˌhɑːr.t̬ɪd/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adj. داشتن غم یا اندوه شدید به دلیل یک فقدان، به ویژه عشق یا رابطه رمانتیک؛ عمیقاً غمگین و افسرده.

عبارات و ترکیب‌ها

brokenhearted soul

روح شکسته

brokenhearted child

کودک دل‌شکسته

brokenhearted eyes

چشمان دل‌شکسته

brokenhearted man

مرد دل‌شکسته

brokenhearted love

عشق دل‌شکسته

be brokenhearted

دل‌شکسته بودن

feeling brokenhearted

احساس دل‌شکستگی

brokenhearted dreams

رویاهای دل‌شکسته

جملات نمونه

she felt brokenhearted after their breakup.

او پس از جدایی‌شان احساس دلشکستگی می‌کرد.

he was brokenhearted when he lost his job.

او وقتی شغلش را از دست داد، دلشکسته بود.

they left her feeling brokenhearted and alone.

آنها او را احساس دلشکستگی و تنهایی کردند.

brokenhearted, he wrote a song about his pain.

دلشکسته، او آهنگی در مورد دردش نوشت.

being brokenhearted can be a tough experience.

دلشکسته بودن می‌تواند یک تجربه سخت باشد.

she tried to hide her brokenhearted feelings.

او سعی کرد احساسات دلشکستگی خود را پنهان کند.

brokenhearted lovers often seek comfort in friends.

عاشقان دلشکسته اغلب برای یافتن آرامش به دوستان پناه می‌برند.

he was brokenhearted but decided to move on.

او دلشکسته بود اما تصمیم گرفت به جلو برود.

she sent him a message when she felt brokenhearted.

وقتی احساس دلشکستگی می‌کرد، به او پیامی فرستاد.

brokenhearted, he reminisced about their happy times.

دلشکسته، او به یاد زمان‌های خوششان افتاد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید