heartbroken

[ایالات متحده]/'hɑːtbrəʊkən/
[بریتانیا]/'hɑrtbrokən/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adj. پر از غم و اندوه، احساس کردن که گویی قلب شخص شکسته است.

جملات نمونه

We were heartbroken by the news.

ما از شنیدن این خبر بسیار ناراحت شدیم.

he was heartbroken at the thought of leaving the house.

او با این فکر که خانه را ترک کند، بسیار ناراحت شد.

I felt heartbroken when I found out he had lied to me.

وقتی فهمیدم که به دروغ گفته، بسیار ناراحت شدم.

She was heartbroken after her pet passed away.

پس از فوت حیوان خانگی‌اش بسیار ناراحت شد.

He looked heartbroken when she rejected his proposal.

وقتی او پیشنهادش را رد کرد، بسیار ناراحت به نظر می‌رسید.

The heartbroken mother visited her son's grave every week.

مادر غمگین هر هفته از قبر پسرش دیدار می‌کرد.

He wrote a heartbroken letter to his lost love.

او نامه‌ای غمگینانه به عشق از دست رفته‌اش نوشت.

The heartbroken girl cried herself to sleep every night.

دختر غمگین هر شب تا خواب رفت گریه می‌کرد.

He felt heartbroken when he realized he had missed his best friend's wedding.

وقتی متوجه شد که عروسی بهترین دوستش را از دست داده بود، بسیار ناراحت شد.

The heartbroken widow kept her husband's belongings as mementos.

بیوه غمگین متعلقات شوهرش را به عنوان یادگاری نگه داشت.

She was heartbroken by the news of her grandmother's passing.

او از شنیدن خبر فوت مادربزرگش بسیار ناراحت شد.

The heartbroken man sat alone in the park, lost in thought.

مرد غمگین تنها در پارک نشست و در افکار خود غرق شد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید