unhappy

[ایالات متحده]/ʌn'hæpɪ/
[بریتانیا]/ʌn'hæpi/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adj. ناراحت \nنه شاد \nنامناسب
Word Forms
صفت تفضیلیunhappier
صفت عالیunhappiest

جملات نمونه

an unhappy choice of words.

انتخاب نامناسبی از کلمات.

an inactive and unhappy life;

یک زندگی غیرفعال و ناراضی;

He was unhappy when alone.

او وقتی تنها بود، ناراضی بود.

repine at one's unhappy lot

افسوس خوردن برای سرنوشت ناخوشایند خود

unhappy with her raise.

ناراضی از افزایش حقوقش.

unhappy clients are not a good advertisement for the firm.

مشتریان ناراضی تبلیغ خوبی برای شرکت نیستند.

a crabbed, unhappy middle age.

یک میانسردگی اخمو و ناراضی

an unhappy girl stuck in industrial Nowheresville, UK.

یک دختر ناراضی که در شهرک صنعتی ناپیدا در انگلستان گیر کرده بود.

many were unhappy about the scale of the cuts.

بسیاری از ابعاد کاهش‌ها ناراضی بودند.

An unhappy life made her downcast.

یک زندگی ناراضی او را ناامید کرد.

an old person living in unhappy neglect

یک فرد مسن که در حال غفلت ناراضی زندگی می کرد.

a providential recovery. See also Synonyms at fit 1 glad 1 unhappy

بازیابی استثنایی. همچنین به مترادف ها در fit 1 glad 1 unhappy مراجعه کنید

Her two unhappy marriages have left their mark (= have made her an unhappy person ).

دو ازدواج ناخوشایند او اثر خود را نشان داده است (= او را به یک فرد ناراضی تبدیل کرده است).

A peevish child is unhappy and makes others unhappy.

یک کودک غرغندی ناراضی است و باعث ناراحتی دیگران می‌شود.

I’m unhappy about the work you did for me.

من در مورد کاری که برای من انجام دادی ناراضی هستم.

I was unhappy and really messed up.

من ناراضی و واقعاً به هم ریخته بودم.

The unhappy man solaced himself with whisky.

مرد ناراضی با ویسکی خود را آرام کرد.

unhappy over his friend's departure.

ناراضی از رفتن دوستش.

نمونه‌های واقعی

You seem so unhappy, so angry.

شما خیلی ناراحت و عصبانی به نظر می‌رسید.

منبع: Mozart's Fantastical Journey

Five, reflect on what makes people unhappy.

پنج، در مورد آنچه باعث ناراحتی مردم می‌شود فکر کنید.

منبع: The school of life

Your son feels that since your wife's death you've been very, very unhappy.

پسر شما احساس می‌کند از زمان مرگ همسرتان، شما بسیار بسیار ناراحت بوده‌اید.

منبع: Sleepless in Seattle Original Soundtrack

The two people both look unhappy or irritated.

هر دو نفر ناراحت یا ناراحت به نظر می‌رسند.

منبع: Analysis of the PTE Exam

At ten past three he began to feel unhappy.

در ساعت 3:10 او شروع به احساس ناراحتی کرد.

منبع: The Phantom of the Opera

And honestly, even they seem unhappy there.

و صادقانه، حتی آنها هم آنجا ناراحت به نظر می‌رسند.

منبع: Economic Crash Course

Jack was unhappy with his poor evaluation.

جک از ارزیابی ضعیف خود ناراضی بود.

منبع: New TOEIC Listening Essential Memorization in 19 Days

It would make him discontented and unhappy.

این باعث می‌شد او ناراضی و ناراحت باشد.

منبع: Modern University English Intensive Reading (2nd Edition) Volume 1

I feel quite unhappy with the result.

من در مورد نتیجه بسیار ناراضی هستم.

منبع: Foreign Language Teaching and Research Press Junior Middle School English

When I saw that, I was very unhappy.

وقتی آن را دیدم، خیلی ناراحت شدم.

منبع: Robinson Crusoe (Simplified Version)

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید