chromaphilic

[ایالات متحده]/krəʊˈmæfɪlɪk/
[بریتانیا]/kroʊˈmæfɪlɪk/

ترجمه

adj. جذب به رنگ یا دارای ترجیح قوی برای رنگ باشد؛ عاشق رنگ.
n. شخصی که به رنگ علاقه دارد یا به شدت جذب رنگ می‌شود.

عبارات و ترکیب‌ها

being chromaphilic

بودن یک فرد که به رنگ علاقه دارد

chromaphilic person

فرد علاقه‌مند به رنگ

very chromaphilic

خیلی علاقه‌مند به رنگ

chromaphilic nature

طبیعت علاقه‌مند به رنگ

extremely chromaphilic

بسیار علاقه‌مند به رنگ

admittedly chromaphilic

به وضوح علاقه‌مند به رنگ

chromaphilic preference

پسندیدن رنگ

quite chromaphilic

به اندازه‌ای علاقه‌مند به رنگ

chromaphilic individual

فرد علاقه‌مند به رنگ

chromaphilic tendency

گرایش به علاقه‌مندی به رنگ

جملات نمونه

the chromaphilic designer created vibrant workspaces that boosted employee morale.

طراح کروما فیلیک فضاهای کاری پر انرژی ایجاد کرد که روح مورچه ها را افزایش داد.

her chromaphilic nature was evident in her colorful wardrobe and art collection.

طبیعت کروما فیلیک او در لباس های رنگارنگ و جمع آوری هنری او آشکار بود.

chromaphilic tendencies are often observed in creative professionals working with visual media.

تendenسیون های کروما فیلیک اغلب در متخصصان خلاق که با رسانه های بصری کار می کنند مشاهده می شود.

the chromaphilic child refused to wear anything but bright, saturated colors.

کودک کروما فیلیک نمی خواست هر چیزی را به جز رنگ های روشن و اشباع شده پوشید.

his chromaphilic sensibility made him perfect for the fashion industry's color forecasting department.

حس کروما فیلیک او او را برای بخش پیش بینی رنگ در صنعت مد کامل می کرد.

the chromaphilic decorator transformed the dull apartment into a rainbow-themed sanctuary.

طراح کروما فیلیک آپارتمان خاموش را به یک مکان مقدس با موضوع قوس قزح تبدیل کرد.

chromaphilic preferences can develop early in childhood and persist throughout adulthood.

ترجیحات کروما فیلیک می تواند در کودکی زود شکل گیرد و در طول بزرگسالی ادامه یابد.

the chromaphilic photographer specialized in capturing the vivid hues of autumn foliage.

فotograf کروما فیلیک در ثبت رنگ های زنده برگ های پاییزی متخصص بود.

a chromaphilic approach to interior design emphasizes bold color blocking and contrast.

رویکرد کروما فیلیک به طراحی داخلی بر روی بلوک رنگی جسورانه و تضاد تاکید می کند.

the chromaphilic aesthetic movement rejected monochrome minimalism in favor of chromatic abundance.

حرکت زیبایی شناسی کروما فیلیک مینیمالیسم تک رنگ را در عوض فراوانی رنگی رد کرد.

her chromaphilic disposition made her popular among friends who appreciated color coordination.

وضعیت کروما فیلیک او باعث شد که در میان دوستانی که ارزش یکدیگر را در هماهنگی رنگ می دانستند محبوب شود.

the chromaphilic brand identity used a palette of thirty distinct colors across its product line.

هویت برند کروما فیلیک از یک نمونه رنگی سیزده رنگ متمایز در سراسر محصولات خود استفاده کرد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید