demanding

[ایالات متحده]/dɪˈmɑːndɪŋ/
[بریتانیا]/dɪˈmændɪŋ/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adj. نیازمند تلاش یا توجه زیاد
Word Forms
صفت یا فعل حال استمراریdemanding

عبارات و ترکیب‌ها

demand of

تقاضای

demand for

تقاضا برای

market demand

تقاضای بازار

supply and demand

عرضه و تقاضا

meet the demand

برآورده کردن تقاضا

in demand

مورد تقاضا

customer demand

تقاضای مشتری

on demand

در صورت درخواست

domestic demand

تقاضای داخلی

consumer demand

تقاضای مصرف‌کننده

demand and supply

تقاضا و عرضه

demand analysis

تجزیه و تحلیل تقاضا

water demand

تقاضای آب

in great demand

به شدت مورد تقاضا

strong demand

تقاضای قوی

actual demand

تقاضای واقعی

power demand

تقاضای برق

traffic demand

تقاضای ترافیکی

energy demand

تقاضای انرژی

demand side

طرف تقاضا

جملات نمونه

Music is a demanding art.

موسیقی یک هنر سخت‌جوانمردانه است.

the directors are demanding their cut.

مدیران خواستار سهم خود هستند.

a technically demanding piece of music to play

یک قطعه موسیقی فنی که نواختن آن دشوار است.

demanding tougher action against terrorism.

خواستار اقدامات سختگیرانه‌تر علیه تروریسم.

a complex activity demanding detailed knowledge.

یک فعالیت پیچیده که نیازمند دانش دقیق است.

she has a busy and demanding job.

او شغلی پرمشغله و طاقت‌فرسا دارد.

The grand old hotel has a loyal but demanding patronage.

هتل قدیمی و باشکوه دارای حامیانی وفادار اما سخت‌پسند است.

an excessively demanding and faultfinding tutor;

یک معلم سخت‌گیر و انتقادگر بیش از حد;

demanding better working conditions;

خواستار بهبود شرایط کاری;

The people are demanding a chance to participate more in government.

مردم خواستار فرصتی برای مشارکت بیشتر در دولت هستند.

They have thrown down the gauntlet to the PM by demanding a referendum.

آنها با خواستن همه‌پرسی، چالش را به نخست‌وزیر تحمیل کردند.

These women are demanding fairness and equality in their pay.

این زنان خواستار عدالت و برابری در حقوقشان هستند.

protestors demanding self-rule clashed with police.

تظاهرکنندگان خواهان خودمختاری با پلیس درگیر شدند.

he kissed her with a fierce, demanding passion.

او او را با اشتیاقی شدید و طلبکارانه بوسید.

a week of rugged, demanding adventure at an outdoor training centre.

یک هفته ماجراجویی سخت و طاقت‌فرسا در یک مرکز آموزشی فضای باز.

The knives are out for the chancellor. People are demanding his resignation.

خنجرها برای صدراعظم آماده است. مردم خواستار استعفای او هستند.

2.a captious pedant; an excessively demanding and faultfinding tutor.

یک متکبر انتقادگر؛ یک معلم سخت‌گیر و انتقادگر بیش از حد.

Our leisure time is scanted by this demanding job.

زمان فراغت ما توسط این شغل طاقت‌فرسا محدود شده است.

exhausted by a demanding job.See Synonyms at burdensome

خسته از یک شغل سخت. به مترادف ها در burdensome مراجعه کنید

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید