discomposed

[ایالات متحده]/dɪs.kəmˈpəʊzd/
[بریتانیا]/dɪs.kəmˈpoʊzd/

ترجمه

adj. مضطرب یا آشفته

عبارات و ترکیب‌ها

discomposed state

حالت پریشانی

discomposed feelings

احساسات پریشان

discomposed demeanor

رفتار پریشان

discomposed expression

حالت چهره پریشان

discomposed mind

ذهن پریشان

discomposed behavior

رفتار آشفته

discomposed thoughts

افکار پریشان

discomposed response

پاسخ پریشان

discomposed situation

شرایط آشفته

discomposed reaction

واکنش پریشان

جملات نمونه

she became discomposed during the presentation.

او در طول ارائه مضطرب شد.

the unexpected question left him discomposed.

سوال غیرمنتظره او را مضطرب کرد.

he tried to remain calm, but inside he felt discomposed.

او سعی کرد آرام بماند، اما در درون احساس آشفتگی می‌کرد.

her discomposed demeanor was noticeable to everyone.

رفتار مضطرب او برای همه قابل توجه بود.

feeling discomposed, he excused himself from the meeting.

با احساس آشفتگی، او از جلسه عذرخواهی کرد.

the sudden noise discomposed the quiet atmosphere.

صدای ناگهانی فضای آرام را آشفته کرد.

she tried to hide her discomposed feelings.

او سعی کرد احساسات مضطرب خود را پنهان کند.

his discomposed state was evident after the argument.

وضعیت مضطرب او پس از بحث آشکار بود.

the discomposed crowd began to murmur.

جمعیت مضطرب شروع به غرغر کردن کرد.

despite her efforts, she felt discomposed at the event.

با وجود تلاش‌های او، او در این رویداد احساس آشفتگی کرد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید