disfigured

[ایالات متحده]/dɪsˈfɪɡəd/
[بریتانیا]/dɪsˈfɪɡərd/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

v. زمان گذشته و شکل گذشته از disfigure

عبارات و ترکیب‌ها

disfigured face

چهره زشت

disfigured body

بدن زشت

disfigured appearance

ظاهر زشت

disfigured features

ویژگی‌های زشت

disfigured image

تصویر زشت

disfigured skin

پوست زشت

disfigured hands

دست‌های زشت

disfigured leg

پای زشت

disfigured smile

لبخند زشت

disfigured identity

هویت زشت

جملات نمونه

the accident left him disfigured for life.

تصادف باعث شد که او برای همیشه بد شکل شود.

she was disfigured in the fire but remained strong.

او در آتش سوزی بد شکل شد، اما قوی باقی ماند.

the disfigured statue stood as a reminder of the past.

مجسمه بد شکل به عنوان یادآور گذشته ایستاده بود.

many disfigured veterans need support and care.

بسیاری از جانبازان بد شکل به حمایت و مراقبت نیاز دارند.

he felt disfigured by the scars of his childhood.

او احساس می‌کرد که جای زخم‌های دوران کودکی او را بد شکل کرده است.

the artist portrayed disfigured faces in his paintings.

هنرمند چهره‌های بد شکل را در نقاشی‌های خود به تصویر کشید.

she fought against the stigma of being disfigured.

او با انگ اجتماعی ناشی از بد شکلی مبارزه کرد.

the documentary highlighted the lives of disfigured individuals.

مستند زندگی افراد بد شکل را برجسته کرد.

his disfigured appearance did not define his character.

ظاهر بد شکل او شخصیتش را تعریف نکرد.

they raised awareness about disfigured children in society.

آنها آگاهی را در مورد کودکان بد شکل در جامعه افزایش دادند.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید