dispiritedly walking
با حالي دلسردانه در حال قدم زدن
dispiritedly looking
با حالي دلسردانه نگاه کردن
dispiritedly sighing
با حالي دلسردانه آه کشيدن
dispiritedly speaking
با حالي دلسردانه صحبت کردن
dispiritedly responding
با حالي دلسردانه پاسخ دادن
dispiritedly accepting
با حالي دلسردانه پذيرفتن
dispiritedly agreeing
با حالي دلسردانه موافقت کردن
dispiritedly reflecting
با حالي دلسردانه تفكر كردن
dispiritedly waiting
با حالي دلسردانه انتظار کشيدن
dispiritedly thinking
با حالي دلسردانه فکر کردن
she looked at the results dispiritedly.
او با ناراحتی به نتایج نگاه کرد.
he walked away dispiritedly after hearing the news.
او بعد از شنیدن خبر با ناراحتی دور شد.
they spoke dispiritedly about the team's chances.
آنها با ناراحتی در مورد شانسهای تیم صحبت کردند.
she sighed dispiritedly, feeling overwhelmed by the tasks.
او با ناامیدی آهی کشید و احساس کرد که وظایف او را در بر گرفته اند.
he answered the question dispiritedly, lacking confidence.
او با بیاعتمادی و ناراحتی به سوال پاسخ داد.
after the defeat, the players looked dispiritedly at the ground.
بعد از شکست، بازیکنان با ناراحتی به زمین نگاه کردند.
she dispiritedly closed her laptop after the meeting.
او بعد از جلسه با ناراحتی لپ تاپ خود را بست.
he spoke dispiritedly about his future plans.
او با ناراحتی در مورد برنامه های آینده خود صحبت کرد.
the news left her feeling dispiritedly lost.
خبر او را با ناراحتی گمراه کرد.
they both nodded dispiritedly, knowing the truth.
آنها هر دو با ناراحتی سر تکان دادند، زیرا حقیقت را می دانستند.
dispiritedly walking
با حالي دلسردانه در حال قدم زدن
dispiritedly looking
با حالي دلسردانه نگاه کردن
dispiritedly sighing
با حالي دلسردانه آه کشيدن
dispiritedly speaking
با حالي دلسردانه صحبت کردن
dispiritedly responding
با حالي دلسردانه پاسخ دادن
dispiritedly accepting
با حالي دلسردانه پذيرفتن
dispiritedly agreeing
با حالي دلسردانه موافقت کردن
dispiritedly reflecting
با حالي دلسردانه تفكر كردن
dispiritedly waiting
با حالي دلسردانه انتظار کشيدن
dispiritedly thinking
با حالي دلسردانه فکر کردن
she looked at the results dispiritedly.
او با ناراحتی به نتایج نگاه کرد.
he walked away dispiritedly after hearing the news.
او بعد از شنیدن خبر با ناراحتی دور شد.
they spoke dispiritedly about the team's chances.
آنها با ناراحتی در مورد شانسهای تیم صحبت کردند.
she sighed dispiritedly, feeling overwhelmed by the tasks.
او با ناامیدی آهی کشید و احساس کرد که وظایف او را در بر گرفته اند.
he answered the question dispiritedly, lacking confidence.
او با بیاعتمادی و ناراحتی به سوال پاسخ داد.
after the defeat, the players looked dispiritedly at the ground.
بعد از شکست، بازیکنان با ناراحتی به زمین نگاه کردند.
she dispiritedly closed her laptop after the meeting.
او بعد از جلسه با ناراحتی لپ تاپ خود را بست.
he spoke dispiritedly about his future plans.
او با ناراحتی در مورد برنامه های آینده خود صحبت کرد.
the news left her feeling dispiritedly lost.
خبر او را با ناراحتی گمراه کرد.
they both nodded dispiritedly, knowing the truth.
آنها هر دو با ناراحتی سر تکان دادند، زیرا حقیقت را می دانستند.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید