enfeeblingly slow
خیلی کند
acting enfeeblingly
بهطور خیلی کند
feeling enfeeblingly
بهطور خیلی کند احساس میکرد
sounded enfeeblingly
بهطور خیلی کند به گوش میرسید
looked enfeeblingly
بهطور خیلی کند به نظر میرسید
rather enfeeblingly
بهطور خیلی کند
incredibly enfeeblingly
بهطور خیلی کند
so enfeeblingly
بهطور خیلی کند
awfully enfeeblingly
بهطور خیلی کند
enfeeblingly fragile
خیلی نازک
the relentless rain was enfeeblingly damp, soaking through our clothes.
آب باران بدون وقفه به طور نابودکننده خیس کننده بود و لباسهای ما را خیس میکرد.
the speaker's enfeeblingly quiet voice struggled to fill the vast auditorium.
صدای سخنران به طور نابودکننده آرام بود و تلاش میکرد تا سالن اجتماعات گسترده را پر کند.
the relentless criticism, though factually correct, felt enfeeblingly personal.
این نقدهای بدون وقفه، هر چند از نظر حقیقی درست بود، به طور نابودکننده شخصی به نظر میرسید.
the aging building, with its crumbling facade, stood there enfeeblingly forlorn.
سازه پیر، با فасادش که در حال فروپاشی بود، به طور نابودکننده تنها و فراموش شده ایستاد.
after weeks of illness, she felt enfeeblingly tired and longed for rest.
پس از هفتههایی از بیماری، او به طور نابودکننده خسته شده و به استراحت خواهش میکرد.
the news of the company’s decline was enfeeblingly disheartening to the staff.
خبر کاهش شرکت به طور نابودکننده ناامید کننده برای کارکنان بود.
the task ahead seemed, at first, enfeeblingly overwhelming given the circumstances.
وظیفهای که پیش رو بود، در ابتدا با توجه به شرایط، به طور نابودکننده گسترده به نظر میرسید.
the once-powerful empire now existed only as an enfeeblingly diminished shadow of its former self.
ایمپریوم قدرتمند گذشته، اکنون فقط به عنوان یک سایه کاهش یافته به طور نابودکننده از خودش وجود دارد.
she watched the child's playful dance, finding it enfeeblingly charming despite his clumsiness.
او با دیدن رقص بازیگوش کودک، با وجود ناتوانیهایش، آن را به طور نابودکننده جذاب مییافت.
the slow, deliberate pace of the investigation felt enfeeblingly frustrating.
سرعت کند و مقصود این تحقیق به طور نابودکننده خسته کننده به نظر میرسید.
the long-term effects of the injury left him feeling enfeeblingly restricted in his movements.
اثرات بلندمدت زخم باعث شد که او احساس محدودیت به طور نابودکننده در حرکاتش را داشته باشد.
enfeeblingly slow
خیلی کند
acting enfeeblingly
بهطور خیلی کند
feeling enfeeblingly
بهطور خیلی کند احساس میکرد
sounded enfeeblingly
بهطور خیلی کند به گوش میرسید
looked enfeeblingly
بهطور خیلی کند به نظر میرسید
rather enfeeblingly
بهطور خیلی کند
incredibly enfeeblingly
بهطور خیلی کند
so enfeeblingly
بهطور خیلی کند
awfully enfeeblingly
بهطور خیلی کند
enfeeblingly fragile
خیلی نازک
the relentless rain was enfeeblingly damp, soaking through our clothes.
آب باران بدون وقفه به طور نابودکننده خیس کننده بود و لباسهای ما را خیس میکرد.
the speaker's enfeeblingly quiet voice struggled to fill the vast auditorium.
صدای سخنران به طور نابودکننده آرام بود و تلاش میکرد تا سالن اجتماعات گسترده را پر کند.
the relentless criticism, though factually correct, felt enfeeblingly personal.
این نقدهای بدون وقفه، هر چند از نظر حقیقی درست بود، به طور نابودکننده شخصی به نظر میرسید.
the aging building, with its crumbling facade, stood there enfeeblingly forlorn.
سازه پیر، با فасادش که در حال فروپاشی بود، به طور نابودکننده تنها و فراموش شده ایستاد.
after weeks of illness, she felt enfeeblingly tired and longed for rest.
پس از هفتههایی از بیماری، او به طور نابودکننده خسته شده و به استراحت خواهش میکرد.
the news of the company’s decline was enfeeblingly disheartening to the staff.
خبر کاهش شرکت به طور نابودکننده ناامید کننده برای کارکنان بود.
the task ahead seemed, at first, enfeeblingly overwhelming given the circumstances.
وظیفهای که پیش رو بود، در ابتدا با توجه به شرایط، به طور نابودکننده گسترده به نظر میرسید.
the once-powerful empire now existed only as an enfeeblingly diminished shadow of its former self.
ایمپریوم قدرتمند گذشته، اکنون فقط به عنوان یک سایه کاهش یافته به طور نابودکننده از خودش وجود دارد.
she watched the child's playful dance, finding it enfeeblingly charming despite his clumsiness.
او با دیدن رقص بازیگوش کودک، با وجود ناتوانیهایش، آن را به طور نابودکننده جذاب مییافت.
the slow, deliberate pace of the investigation felt enfeeblingly frustrating.
سرعت کند و مقصود این تحقیق به طور نابودکننده خسته کننده به نظر میرسید.
the long-term effects of the injury left him feeling enfeeblingly restricted in his movements.
اثرات بلندمدت زخم باعث شد که او احساس محدودیت به طور نابودکننده در حرکاتش را داشته باشد.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید