humdrum

[ایالات متحده]/ˈhʌmdrʌm/
[بریتانیا]/ˈhʌmdrʌm/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adj. یکنواخت; خسته کننده
n. یکنواختی; کسل کنندگی
vi. به طرز یکنواختی پیش رفتن
Word Forms
جمعhumdrums

عبارات و ترکیب‌ها

a humdrum routine

یک روال خسته کننده

escape the humdrum

از روال خسته کننده فرار کنید

a humdrum job

یک شغل خسته کننده

جملات نمونه

an escape from the humdrum of his life.

فرار از یکنواختی زندگی او.

seeking a way out of his mundane, humdrum existence.

به دنبال راهی برای رهایی از زندگی یکنواخت و خسته کننده خود بود.

She led a humdrum existence—all work and no play.

او زندگی یکنواختی داشت - فقط کار و تفریح ​​نداشت.

Their lives consist of the humdrum activities of everyday existence.

زندگی آنها از فعالیت های یکنواخت زندگی روزمره تشکیل شده است.

The accountant said it was the most humdrum day that she had ever passed.

حسابدار گفت که کسل کننده ترین روزی است که تا به حال گذرانده است.

Folks with such a pattern typically avoid humdrum jobs, but seek careers that idealistically feed their imagination and appease their spiritual yearnings.

افرادی که چنین الگویی دارند معمولاً از مشاغل یکنواخت اجتناب می کنند، اما به دنبال شغلی می گردند که به طور آرمانی خلاقیت آنها را تقویت کند و عطش معنوی آنها را ارضا کند.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید