incapacitating injury
آسیب ناتوانکننده
incapacitating condition
وضعیت ناتوانکننده
incapacitating illness
بیماری ناتوانکننده
incapacitating pain
درد ناتوانکننده
incapacitating disability
معلولیت ناتوانکننده
incapacitating force
نیروی ناتوانکننده
incapacitating event
واقعه ناتوانکننده
incapacitating agent
عامل ناتوانکننده
incapacitating effect
اثر ناتوانکننده
incapacitating trauma
تراومای ناتوانکننده
the storm was incapacitating, leaving the city in chaos.
طوفان ناتوانکننده بود و شهر را در هرج و مرج رها کرد.
his injury was incapacitating, preventing him from playing sports.
آسیبدیدگی او ناتوانکننده بود و از انجام بازیها جلوگیری میکرد.
the medication had incapacitating side effects that worried the doctors.
دارو عوارض جانبی ناتوانکننده داشت که باعث نگرانی پزشکان شد.
she found the workload incapacitating and asked for help.
او حجم کاری را ناتوانکننده یافت و درخواست کمک کرد.
the sudden news was incapacitating for him, leaving him speechless.
خبر ناگهانی برای او ناتوانکننده بود و او را بیحرف کرد.
incapacitating fear can prevent people from taking risks.
ترس ناتوانکننده میتواند از انجام ریسکها توسط افراد جلوگیری کند.
the accident left him incapacitating for several months.
تصادف باعث شد که او برای چند ماه ناتوان باشد.
incapacitating doubts can hinder your progress.
شکهای ناتوانکننده میتوانند پیشرفت شما را مختل کنند.
her incapacitating sadness made it hard to focus on work.
غم ناتوانکننده او باعث شد که تمرکز روی کار برایش دشوار باشد.
the disease was incapacitating, requiring immediate medical attention.
بیماری ناتوانکننده بود و نیاز به مراقبتهای پزشکی فوری داشت.
incapacitating injury
آسیب ناتوانکننده
incapacitating condition
وضعیت ناتوانکننده
incapacitating illness
بیماری ناتوانکننده
incapacitating pain
درد ناتوانکننده
incapacitating disability
معلولیت ناتوانکننده
incapacitating force
نیروی ناتوانکننده
incapacitating event
واقعه ناتوانکننده
incapacitating agent
عامل ناتوانکننده
incapacitating effect
اثر ناتوانکننده
incapacitating trauma
تراومای ناتوانکننده
the storm was incapacitating, leaving the city in chaos.
طوفان ناتوانکننده بود و شهر را در هرج و مرج رها کرد.
his injury was incapacitating, preventing him from playing sports.
آسیبدیدگی او ناتوانکننده بود و از انجام بازیها جلوگیری میکرد.
the medication had incapacitating side effects that worried the doctors.
دارو عوارض جانبی ناتوانکننده داشت که باعث نگرانی پزشکان شد.
she found the workload incapacitating and asked for help.
او حجم کاری را ناتوانکننده یافت و درخواست کمک کرد.
the sudden news was incapacitating for him, leaving him speechless.
خبر ناگهانی برای او ناتوانکننده بود و او را بیحرف کرد.
incapacitating fear can prevent people from taking risks.
ترس ناتوانکننده میتواند از انجام ریسکها توسط افراد جلوگیری کند.
the accident left him incapacitating for several months.
تصادف باعث شد که او برای چند ماه ناتوان باشد.
incapacitating doubts can hinder your progress.
شکهای ناتوانکننده میتوانند پیشرفت شما را مختل کنند.
her incapacitating sadness made it hard to focus on work.
غم ناتوانکننده او باعث شد که تمرکز روی کار برایش دشوار باشد.
the disease was incapacitating, requiring immediate medical attention.
بیماری ناتوانکننده بود و نیاز به مراقبتهای پزشکی فوری داشت.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید