| صفت یا فعل حال استمراری | inflicting |
| شکل سوم شخص مفرد | inflicts |
| قسمت سوم فعل | inflicted |
| زمان گذشته | inflicted |
inflict harm
تحمیل آسیب
inflict pain
تحمیل درد
inflict damage
تحمیل خسارت
inflict on
تحمیل بر
inflict punishment
تحمیل مجازات
Don't inflict your ideas on me.
اجازه ندن که ایدههای خود را به من تحمیل کنید.
inflicted heavy losses on the enemy; a storm that inflicted widespread damage.
ضرر سنگینی به دشمن وارد کرد؛ طوفانی که خسارت گستردهای وارد کرد.
it's fine as long as no one is inflicting harm on anyone else.
مشکلی نیست تا زمانی که کسی به دیگری آسیب نمیرساند.
she is wrong to inflict her beliefs on everyone else.
اشتباه است که باورهای خود را به دیگران تحمیل کند.
died of a self-inflicted gunshot wound.
در اثر یک زخم خودکشی ناشی از گلوله جان باخت.
Never inflict useless pain on dumb animals.
هرگز درد بیمصرفهای به حیوانات ناتوان وارد نکنید.
The hurricane inflicted severe damage on the island.
طوفان شدیداً به جزیره خسارت وارد کرد.
they inflicted serious injuries on three other men.
آسیبهای جدی به سه مرد دیگر وارد کردند.
the Prime Minister was reeling from a savaging inflicted in the Commons.
نخستوزیر از حملهای که در پارلمان انجام شد، شوکه شده بود.
Mary inflicted her children on her mother for the weekend.
مری فرزندانش را برای آخر هفته به مادرش تحویل داد.
He inflicted a heavy blow on the back of her head.
او ضربه سنگینی به پشت سر او وارد کرد.
I am sorry to have to inflict my company upon you.
متاسفم که مجبورم حضورم را به شما تحمیل کنم.
Zoya heroically bore the torture that the Fascists inflicted upon her.
زویا قهرمانانه شکنجههایی را که فاشیستها بر او تحمیل کردند، تحمل کرد.
He was charged with maliciously inflicting grievous bodily harm.
او به عمد وارد کردن آسیب جسمی شدید متهم شد.
his injuries were inflicted by the frolics of a young filly.
آسیبهای او ناشی از بازیهای یک مادیه جوان بود.
British workers had been gulled into inflicting poverty and deprivation upon themselves.
کارگران بریتانیایی فریب خوردند تا خودشان را به فقر و محرومیت مبتلا کنند.
Tranmere Rovers went nap to inflict a heavy 5–1 defeat on West Ham.
ترا مرو روورز با نتیجه 5-1 سنگین، وستهم را شکست داد.
I won't inflict myself on you today. I can see you are too busy to listen to my complaints.
امروز مزاحم شما نمیشوم. میبینم که خیلی سرمشغلی هستید که به شکایتهای من گوش دهید.
They claimed that he had inflicted bad fortune on them through evil magic.
آنها ادعا کردند که او با جادوی شیطانی، بدبختی را به آنها تحمیل کرده است.
inflict harm
تحمیل آسیب
inflict pain
تحمیل درد
inflict damage
تحمیل خسارت
inflict on
تحمیل بر
inflict punishment
تحمیل مجازات
Don't inflict your ideas on me.
اجازه ندن که ایدههای خود را به من تحمیل کنید.
inflicted heavy losses on the enemy; a storm that inflicted widespread damage.
ضرر سنگینی به دشمن وارد کرد؛ طوفانی که خسارت گستردهای وارد کرد.
it's fine as long as no one is inflicting harm on anyone else.
مشکلی نیست تا زمانی که کسی به دیگری آسیب نمیرساند.
she is wrong to inflict her beliefs on everyone else.
اشتباه است که باورهای خود را به دیگران تحمیل کند.
died of a self-inflicted gunshot wound.
در اثر یک زخم خودکشی ناشی از گلوله جان باخت.
Never inflict useless pain on dumb animals.
هرگز درد بیمصرفهای به حیوانات ناتوان وارد نکنید.
The hurricane inflicted severe damage on the island.
طوفان شدیداً به جزیره خسارت وارد کرد.
they inflicted serious injuries on three other men.
آسیبهای جدی به سه مرد دیگر وارد کردند.
the Prime Minister was reeling from a savaging inflicted in the Commons.
نخستوزیر از حملهای که در پارلمان انجام شد، شوکه شده بود.
Mary inflicted her children on her mother for the weekend.
مری فرزندانش را برای آخر هفته به مادرش تحویل داد.
He inflicted a heavy blow on the back of her head.
او ضربه سنگینی به پشت سر او وارد کرد.
I am sorry to have to inflict my company upon you.
متاسفم که مجبورم حضورم را به شما تحمیل کنم.
Zoya heroically bore the torture that the Fascists inflicted upon her.
زویا قهرمانانه شکنجههایی را که فاشیستها بر او تحمیل کردند، تحمل کرد.
He was charged with maliciously inflicting grievous bodily harm.
او به عمد وارد کردن آسیب جسمی شدید متهم شد.
his injuries were inflicted by the frolics of a young filly.
آسیبهای او ناشی از بازیهای یک مادیه جوان بود.
British workers had been gulled into inflicting poverty and deprivation upon themselves.
کارگران بریتانیایی فریب خوردند تا خودشان را به فقر و محرومیت مبتلا کنند.
Tranmere Rovers went nap to inflict a heavy 5–1 defeat on West Ham.
ترا مرو روورز با نتیجه 5-1 سنگین، وستهم را شکست داد.
I won't inflict myself on you today. I can see you are too busy to listen to my complaints.
امروز مزاحم شما نمیشوم. میبینم که خیلی سرمشغلی هستید که به شکایتهای من گوش دهید.
They claimed that he had inflicted bad fortune on them through evil magic.
آنها ادعا کردند که او با جادوی شیطانی، بدبختی را به آنها تحمیل کرده است.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید