inwardly

[ایالات متحده]/'ɪnwədlɪ/
[بریتانیا]/'ɪnwɚdli/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adv. به گونه‌ای که به افکار یا احساسات مربوط می‌شود؛ به سمت داخل؛ داخلی

جملات نمونه

They inwardly doubted the facts.

آنها به طور ناخودآگاه به حقایق شک کردند.

inwardly seething, he did as he was told.

درون خود در حال خشمگین بود، همانطور که به او گفته بودند انجام داد.

inwardly he was seething at the slight to his authority.

درون خود به خاطر توهین به اقتدارش خشمگین بود.

The brothers were outwardly friendly;inwardly they were far apart.

برادران از نظر بیرونی دوستانه بودند؛ اما از نظر درونی بسیار دور بودند.

He winced inwardly at her harsh tone.

با لحن تند او، درونش مِن مِن کرد.

He groaned inwardly at the thought of spending another day in that place.

با فکر گذراندن یک روز دیگر در آنجا، درونش ناله کرد.

He is a wolf in sheep’s clothing,outwardly kind but inwardly vicious!

او گرگی است که در لباس گوسفندی پنهان شده است، از نظر بیرونی مهربان اما از نظر درونی بسیار خبیث!

He, who is outwardly gentle but inwardly stern, can disguise himself by gentle appearance but he is never shakable and doubtable to his goal.

او که از نظر بیرونی مهربان است اما از نظر درونی جدی، می‌تواند خود را با ظاهر مهربان پنهان کند، اما هرگز قابل تکان نیست و در مورد هدفش قابل شک نیست.

نمونه‌های واقعی

I'm glad you find me entertaining, I glower inwardly, walking into the foyer.

من از اینکه شما من را سرگرم کننده می دانید خوشحالم، من به طور درونی اخم می کنم و وارد حیاط می شوم.

منبع: Fifty Shades of Grey (Audiobook Excerpt)

He inwardly sighed and felt it necessary to unmask his second argument.

او به طور درونی آهی کشید و احساس کرد که لازم است استدلال دوم خود را آشکار کند.

منبع: Returning Home

So Baldwin undertook that most inwardly liberating of moves: he went into exile.

بنابراین بالدوین آن حرکت بسیار رهایی کننده درونی را انجام داد: او به تبعید رفت.

منبع: The school of life

How she must have laughed at him inwardly!

او چقدر باید به طور درونی به او خنده کرده باشد!

منبع: A pair of blue eyes (Part 2)

Eustacia, though set inwardly pulsing by his words, was equal to her part in such a drama as this.

اوستاشیا، اگرچه به طور درونی با کلمات او ضربان می گرفت، برابر با نقش خود در چنین درامی بود.

منبع: Returning Home

For to feel good inwardly, feel good outwardly.

زیرا برای احساس خوب درونی، احساس خوب بیرونی داشته باشید.

منبع: Miranda Season 3

" Perfect, " he said aloud. And inwardly. " She thinks of herself that way. She doesn't mind being meat."

" عالی،" او با صدای بلند گفت. و درونی. " او خود را به این شکل می بیند. او مشکلی ندارد که گوشت باشد.

منبع: Brave New World

Harry rather thought some bo-geys landed on the potatoes, and was inwardly thankful that they were not staying for dinner.

هری فکر کرد که برخی از بو-گی ها روی سیب زمینی ها فرود آمدند و از اینکه شام را در آنجا نمانده بودند، از صمیم قلب سپاسگزار بود.

منبع: Harry Potter and the Half-Blood Prince

Here the vicar shook his head and laughed inwardly.

در اینجا کشیش سرش را تکان داد و از صمیم قلب خندید.

منبع: A pair of blue eyes (Part 1)

I have been raging inwardly for the last six months.

من در این شش ماه گذشته به طور درونی خشمگین بوده ام.

منبع: Washington Square

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید