judged

[ایالات متحده]/dʒʌdʒd/
[بریتانیا]/dʒʌdʒd/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

v. تصمیم‌گیری یا تشکیل نظر درباره چیزی
adj. مربوط به تصمیم‌گیری یا تشکیل نظرات

عبارات و ترکیب‌ها

judged fairly

قضاوت منصفانه

judged harshly

قضاوت سختگیرانه

judged quickly

قضاوت سریع

judged correctly

قضاوت درست

judged poorly

قضاوت ضعیف

judged unfairly

قضاوت غیرمنصفانه

judged accurately

قضاوت دقیق

judged severely

قضاوت شدید

judged openly

قضاوت آشکار

judged objectively

قضاوت بی‌طرفانه

جملات نمونه

the performance was judged harshly by the critics.

عملکرد به شدت مورد قضاوت شدید منتقدین قرار گرفت.

she felt judged for her life choices.

او احساس می‌کرد که برای انتخاب‌های زندگی‌اش مورد قضاوت قرار گرفته است.

the competition will be judged based on creativity.

رقابت بر اساس خلاقیت قضاوت خواهد شد.

he was judged to be the best candidate for the job.

او بهترین گزینه برای آن شغل قضاوت شد.

people often judge others without knowing their story.

افراد اغلب بدون دانستن داستان دیگران، آنها را قضاوت می‌کنند.

her actions were judged to be inappropriate.

عمل او به عنوان نامناسب قضاوت شد.

the results were judged fair by the participants.

نتایج توسط شرکت کنندگان منصفانه قضاوت شد.

he judged the painting based on its emotional impact.

او نقاشی را بر اساس تاثیر عاطفی آن قضاوت کرد.

they judged the debate to be very informative.

آنها بحث را بسیار آموزنده قضاوت کردند.

her performance was judged by a panel of experts.

عملکرد او توسط گروهی از متخصصان قضاوت شد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید