meddlesomely involved
درگیرانه و مداخلهآمیز
meddlesomely intrusive
به طرز مزاحم و تهاجمی
meddlesomely critical
به طرز انتقادآمیز و مداخلهگر
meddlesomely curious
به طرز کنجکاوانه و مداخلهگر
meddlesomely persistent
به طرز پیگیرانه و مداخلهگر
meddlesomely engaged
به طور فعال و مداخلهآمیز
meddlesomely advising
به طور مشاورانه و مداخلهآمیز
meddlesomely questioning
به طور پرسشگرانه و مداخلهآمیز
meddlesomely suggesting
به طور پیشنهاددهنده و مداخلهآمیز
meddlesomely monitoring
به طور نظارتی و مداخلهآمیز
she meddlesomely interfered in their personal affairs.
او به طور مداخله جویانه در امور شخصی آنها دخالت کرد.
his meddlesomely intrusive nature made him unpopular.
طبیعت مداخله جویانه و مزاحم او باعث شد که او غیر محبوب شود.
they found her meddlesomely suggesting changes to their plans.
آنها متوجه شدند که او به طور مداخله جویانه تغییراتی در برنامه های آنها پیشنهاد می کند.
he was known for meddlesomely giving unsolicited advice.
او به خاطر دادن توصیه های ناخواسته به طور مداخله جویانه معروف بود.
the meddlesomely curious neighbor often asked about their business.
همسایه کنجکاو و مداخله جویانه اغلب درباره امور آنها سوال می کرد.
she meddlesomely tried to resolve their arguments.
او سعی کرد به طور مداخله جویانه بحث های آنها را حل کند.
his meddlesomely critical comments were unwelcome.
نظرات انتقادآمیز و مداخله جویانه او خوشایند نبود.
the meddlesomely helpful advice was often ignored.
توصیه های مفید و مداخله جویانه اغلب نادیده گرفته می شد.
they considered her meddlesomely involved in their decisions.
آنها متوجه شدند که او به طور مداخله جویانه در تصمیمات آنها دخالت می کند.
his meddlesomely watchful eye made everyone uncomfortable.
چشم هوشیار و مداخله جویانه او باعث ناراحتی همه می شد.
meddlesomely involved
درگیرانه و مداخلهآمیز
meddlesomely intrusive
به طرز مزاحم و تهاجمی
meddlesomely critical
به طرز انتقادآمیز و مداخلهگر
meddlesomely curious
به طرز کنجکاوانه و مداخلهگر
meddlesomely persistent
به طرز پیگیرانه و مداخلهگر
meddlesomely engaged
به طور فعال و مداخلهآمیز
meddlesomely advising
به طور مشاورانه و مداخلهآمیز
meddlesomely questioning
به طور پرسشگرانه و مداخلهآمیز
meddlesomely suggesting
به طور پیشنهاددهنده و مداخلهآمیز
meddlesomely monitoring
به طور نظارتی و مداخلهآمیز
she meddlesomely interfered in their personal affairs.
او به طور مداخله جویانه در امور شخصی آنها دخالت کرد.
his meddlesomely intrusive nature made him unpopular.
طبیعت مداخله جویانه و مزاحم او باعث شد که او غیر محبوب شود.
they found her meddlesomely suggesting changes to their plans.
آنها متوجه شدند که او به طور مداخله جویانه تغییراتی در برنامه های آنها پیشنهاد می کند.
he was known for meddlesomely giving unsolicited advice.
او به خاطر دادن توصیه های ناخواسته به طور مداخله جویانه معروف بود.
the meddlesomely curious neighbor often asked about their business.
همسایه کنجکاو و مداخله جویانه اغلب درباره امور آنها سوال می کرد.
she meddlesomely tried to resolve their arguments.
او سعی کرد به طور مداخله جویانه بحث های آنها را حل کند.
his meddlesomely critical comments were unwelcome.
نظرات انتقادآمیز و مداخله جویانه او خوشایند نبود.
the meddlesomely helpful advice was often ignored.
توصیه های مفید و مداخله جویانه اغلب نادیده گرفته می شد.
they considered her meddlesomely involved in their decisions.
آنها متوجه شدند که او به طور مداخله جویانه در تصمیمات آنها دخالت می کند.
his meddlesomely watchful eye made everyone uncomfortable.
چشم هوشیار و مداخله جویانه او باعث ناراحتی همه می شد.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید