unfeelingly cold
بی احساس و سرد
unfeelingly harsh
بی احساس و تند
unfeelingly distant
بی احساس و دور
unfeelingly blunt
بی احساس و رک
unfeelingly critical
بی احساس و منتقد
unfeelingly indifferent
بی احساس و بیتفاوت
unfeelingly cruel
بی احساس و بیرحم
unfeelingly severe
بی احساس و شدید
unfeelingly unemotional
بی احساس و عاری از احساسات
unfeelingly logical
بی احساس و منطقی
she spoke unfeelingly about the tragedy.
او بدون احساس در مورد تراژدی صحبت کرد.
he unfeelingly dismissed her concerns.
او بدون احساس نگرانیهای او را نادیده گرفت.
the manager unfeelingly cut the budget.
مدیر بدون احساس بودجه را کاهش داد.
they unfeelingly ignored the pleas for help.
آنها بدون احساس درخواستهای کمک را نادیده گرفتند.
her unfeelingly cold response shocked everyone.
پاسخ سرد و بیاحساس او شوکه همه را کرد.
he unfeelingly walked past the homeless man.
او بدون احساس از کنار مرد بیخانمان عبور کرد.
they unfeelingly laughed at his misfortune.
آنها بدون احساس به بدبختی او خندیدند.
she unfeelingly criticized his efforts.
او بدون احساس تلاشهای او را مورد انتقاد قرار داد.
the report was written unfeelingly and lacked compassion.
گزارش بدون احساس نوشته شد و فاقد همدلی بود.
he unfeelingly accepted the harsh reality.
او بدون احساس واقعیت تلخ را پذیرفت.
unfeelingly cold
بی احساس و سرد
unfeelingly harsh
بی احساس و تند
unfeelingly distant
بی احساس و دور
unfeelingly blunt
بی احساس و رک
unfeelingly critical
بی احساس و منتقد
unfeelingly indifferent
بی احساس و بیتفاوت
unfeelingly cruel
بی احساس و بیرحم
unfeelingly severe
بی احساس و شدید
unfeelingly unemotional
بی احساس و عاری از احساسات
unfeelingly logical
بی احساس و منطقی
she spoke unfeelingly about the tragedy.
او بدون احساس در مورد تراژدی صحبت کرد.
he unfeelingly dismissed her concerns.
او بدون احساس نگرانیهای او را نادیده گرفت.
the manager unfeelingly cut the budget.
مدیر بدون احساس بودجه را کاهش داد.
they unfeelingly ignored the pleas for help.
آنها بدون احساس درخواستهای کمک را نادیده گرفتند.
her unfeelingly cold response shocked everyone.
پاسخ سرد و بیاحساس او شوکه همه را کرد.
he unfeelingly walked past the homeless man.
او بدون احساس از کنار مرد بیخانمان عبور کرد.
they unfeelingly laughed at his misfortune.
آنها بدون احساس به بدبختی او خندیدند.
she unfeelingly criticized his efforts.
او بدون احساس تلاشهای او را مورد انتقاد قرار داد.
the report was written unfeelingly and lacked compassion.
گزارش بدون احساس نوشته شد و فاقد همدلی بود.
he unfeelingly accepted the harsh reality.
او بدون احساس واقعیت تلخ را پذیرفت.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید