unfeelingly

[ایالات متحده]/ʌnˈfiːlɪŋli/
[بریتانیا]/ʌnˈfiːlɪŋli/

ترجمه

adv. به روشی که هیچ احساسی یا نگرانی را نشان نمی‌دهد

عبارات و ترکیب‌ها

unfeelingly cold

بی احساس و سرد

unfeelingly harsh

بی احساس و تند

unfeelingly distant

بی احساس و دور

unfeelingly blunt

بی احساس و رک

unfeelingly critical

بی احساس و منتقد

unfeelingly indifferent

بی احساس و بی‌تفاوت

unfeelingly cruel

بی احساس و بی‌رحم

unfeelingly severe

بی احساس و شدید

unfeelingly unemotional

بی احساس و عاری از احساسات

unfeelingly logical

بی احساس و منطقی

جملات نمونه

she spoke unfeelingly about the tragedy.

او بدون احساس در مورد تراژدی صحبت کرد.

he unfeelingly dismissed her concerns.

او بدون احساس نگرانی‌های او را نادیده گرفت.

the manager unfeelingly cut the budget.

مدیر بدون احساس بودجه را کاهش داد.

they unfeelingly ignored the pleas for help.

آنها بدون احساس درخواست‌های کمک را نادیده گرفتند.

her unfeelingly cold response shocked everyone.

پاسخ سرد و بی‌احساس او شوکه همه را کرد.

he unfeelingly walked past the homeless man.

او بدون احساس از کنار مرد بی‌خانمان عبور کرد.

they unfeelingly laughed at his misfortune.

آنها بدون احساس به بدبختی او خندیدند.

she unfeelingly criticized his efforts.

او بدون احساس تلاش‌های او را مورد انتقاد قرار داد.

the report was written unfeelingly and lacked compassion.

گزارش بدون احساس نوشته شد و فاقد همدلی بود.

he unfeelingly accepted the harsh reality.

او بدون احساس واقعیت تلخ را پذیرفت.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید