unsayable truth
حقیقت بیانناشدنی
unsayable pain
درد بیانناشدنی
unsayable joy
شادی بیانناشدنی
unsayable feelings
احساسات بیانناشدنی
unsayable silence
سکوت بیانناشدنی
unsayable loss
از دست دادن بیانناشدنی
unsayable beauty
زیبایی بیانناشدنی
unsayable longing
اشتیاق بیانناشدنی
unsayable grief
غم بیانناشدنی
unsayable mystery
معمای بیانناشدنی
the pain of loss can sometimes feel unsayable.
درد از دست دادن گاهی اوقات میتواند غیرقابل بیان به نظر برسد.
his emotions were so intense that they became unsayable.
احساسات او آنقدر شدید بودند که غیرقابل بیان شدند.
there are experiences that are simply unsayable.
تجرباتی وجود دارند که به سادگی غیرقابل بیان هستند.
she found the tragedy to be unsayable in words.
او متوجه شد که این تراژدی در کلمات غیرقابل بیان است.
some feelings are too deep to be unsayable.
برخی از احساسات آنقدر عمیق هستند که غیرقابل بیان نیستند.
the beauty of the sunset was almost unsayable.
زیبایی غروب خورشید تقریباً غیرقابل بیان بود.
he faced an unsayable truth about his past.
او با یک حقیقت غیرقابل بیان در مورد گذشته خود روبرو شد.
her grief was so profound that it felt unsayable.
غم او آنقدر عمیق بود که غیرقابل بیان به نظر میرسید.
there are unsayable moments that change our lives forever.
لحظاتی وجود دارند که غیرقابل بیان هستند و زندگی ما را برای همیشه تغییر میدهند.
some truths are simply unsayable in our society.
برخی از حقایق به سادگی در جامعه ما غیرقابل بیان هستند.
unsayable truth
حقیقت بیانناشدنی
unsayable pain
درد بیانناشدنی
unsayable joy
شادی بیانناشدنی
unsayable feelings
احساسات بیانناشدنی
unsayable silence
سکوت بیانناشدنی
unsayable loss
از دست دادن بیانناشدنی
unsayable beauty
زیبایی بیانناشدنی
unsayable longing
اشتیاق بیانناشدنی
unsayable grief
غم بیانناشدنی
unsayable mystery
معمای بیانناشدنی
the pain of loss can sometimes feel unsayable.
درد از دست دادن گاهی اوقات میتواند غیرقابل بیان به نظر برسد.
his emotions were so intense that they became unsayable.
احساسات او آنقدر شدید بودند که غیرقابل بیان شدند.
there are experiences that are simply unsayable.
تجرباتی وجود دارند که به سادگی غیرقابل بیان هستند.
she found the tragedy to be unsayable in words.
او متوجه شد که این تراژدی در کلمات غیرقابل بیان است.
some feelings are too deep to be unsayable.
برخی از احساسات آنقدر عمیق هستند که غیرقابل بیان نیستند.
the beauty of the sunset was almost unsayable.
زیبایی غروب خورشید تقریباً غیرقابل بیان بود.
he faced an unsayable truth about his past.
او با یک حقیقت غیرقابل بیان در مورد گذشته خود روبرو شد.
her grief was so profound that it felt unsayable.
غم او آنقدر عمیق بود که غیرقابل بیان به نظر میرسید.
there are unsayable moments that change our lives forever.
لحظاتی وجود دارند که غیرقابل بیان هستند و زندگی ما را برای همیشه تغییر میدهند.
some truths are simply unsayable in our society.
برخی از حقایق به سادگی در جامعه ما غیرقابل بیان هستند.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید