waywardly inclined
تمایلدار به سرگردانی
waywardly behaving
رفتار به روشی سرگردان
waywardly wandering
سرگردانی به روشی سرگردان
waywardly drifting
رانده شدن به روشی سرگردان
waywardly acting
عمل کردن به روشی سرگردان
waywardly exploring
کاوش به روشی سرگردان
waywardly straying
منحرف شدن به روشی سرگردان
waywardly roaming
چکاوکی به روشی سرگردان
waywardly seeking
جستجو به روشی سرگردان
waywardly pursuing
دنبال کردن به روشی سرگردان
he has been acting waywardly lately, causing concern among his friends.
او اخیراً به طور متمردانه رفتار کرده است و باعث نگرانی دوستانش شده است.
the waywardly decisions of the team led to their unexpected defeat.
تصمیمات متمردانه تیم منجر به شکست غیرمنتظره آنها شد.
she wandered waywardly through the streets, lost in her thoughts.
او به طور متمردانه در خیابانها سرگردانی میکرد و در افکار خود غرق شده بود.
his waywardly attitude towards authority often got him into trouble.
حرف زدن متمردانه او با اقتدار اغلب او را در دردسر میانداخت.
the child behaved waywardly, ignoring all instructions given by the teacher.
کودک به طور متمردانه رفتار کرد و از دستورالعملهای معلم غافل شد.
waywardly, she chose to follow her heart instead of practical advice.
به طور متمردانه، او تصمیم گرفت به جای نصیحتهای عملی، به دنبال قلب خود برود.
his waywardly choices in life have led him down a difficult path.
انتخابهای متمردانه او در زندگی او را به مسیری دشوار سوق داده است.
they traveled waywardly, exploring new places without a plan.
آنها به طور متمردانه سفر کردند و مکانهای جدید را بدون برنامه کشف کردند.
her waywardly behavior was a cry for help that no one noticed.
رفتار متمردانه او فریادی برای کمک بود که کسی متوجه نشد.
the waywardly nature of the wind made sailing difficult that day.
طبیعت متمردانه باد آن روز باعث دشوار شدن قایقرانی شد.
waywardly inclined
تمایلدار به سرگردانی
waywardly behaving
رفتار به روشی سرگردان
waywardly wandering
سرگردانی به روشی سرگردان
waywardly drifting
رانده شدن به روشی سرگردان
waywardly acting
عمل کردن به روشی سرگردان
waywardly exploring
کاوش به روشی سرگردان
waywardly straying
منحرف شدن به روشی سرگردان
waywardly roaming
چکاوکی به روشی سرگردان
waywardly seeking
جستجو به روشی سرگردان
waywardly pursuing
دنبال کردن به روشی سرگردان
he has been acting waywardly lately, causing concern among his friends.
او اخیراً به طور متمردانه رفتار کرده است و باعث نگرانی دوستانش شده است.
the waywardly decisions of the team led to their unexpected defeat.
تصمیمات متمردانه تیم منجر به شکست غیرمنتظره آنها شد.
she wandered waywardly through the streets, lost in her thoughts.
او به طور متمردانه در خیابانها سرگردانی میکرد و در افکار خود غرق شده بود.
his waywardly attitude towards authority often got him into trouble.
حرف زدن متمردانه او با اقتدار اغلب او را در دردسر میانداخت.
the child behaved waywardly, ignoring all instructions given by the teacher.
کودک به طور متمردانه رفتار کرد و از دستورالعملهای معلم غافل شد.
waywardly, she chose to follow her heart instead of practical advice.
به طور متمردانه، او تصمیم گرفت به جای نصیحتهای عملی، به دنبال قلب خود برود.
his waywardly choices in life have led him down a difficult path.
انتخابهای متمردانه او در زندگی او را به مسیری دشوار سوق داده است.
they traveled waywardly, exploring new places without a plan.
آنها به طور متمردانه سفر کردند و مکانهای جدید را بدون برنامه کشف کردند.
her waywardly behavior was a cry for help that no one noticed.
رفتار متمردانه او فریادی برای کمک بود که کسی متوجه نشد.
the waywardly nature of the wind made sailing difficult that day.
طبیعت متمردانه باد آن روز باعث دشوار شدن قایقرانی شد.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید