unmotivated student
دانشآموز بیانگیزه
unmotivated employee
کارمند بیانگیزه
unmotivated team
تیم بیانگیزه
unmotivated worker
کارگر بیانگیزه
unmotivated individual
فرد بیانگیزه
unmotivated learner
یادگیرنده بیانگیزه
unmotivated group
گروه بیانگیزه
unmotivated athlete
ورزشکار بیانگیزه
unmotivated child
کودک بیانگیزه
unmotivated participant
شرکتکننده بیانگیزه
she felt unmotivated to complete her assignments.
او احساس بیانگیزگی برای انجام تکالیف خود کرد.
many students become unmotivated during exam season.
بسیاری از دانش آموزان در زمان امتحانات بیانگیزه میشوند.
he was unmotivated to pursue his career goals.
او بیانگیزه بود تا به دنبال اهداف شغلی خود برود.
unmotivated employees can affect the team's performance.
کارمندان بیانگیزه میتوانند بر عملکرد تیم تأثیر بگذارند.
she struggled with feeling unmotivated after the setback.
او پس از این مشکل با احساس بیانگیزگی دست و پنجه نرم کرد.
to overcome being unmotivated, set small goals.
برای غلبه بر بیانگیزگی، اهداف کوچکی تعیین کنید.
he often feels unmotivated on monday mornings.
او اغلب در روزهای دوشنبه صبح احساس بیانگیزگی میکند.
unmotivated students may need extra encouragement.
دانشجویان بیانگیزه ممکن است به تشویق بیشتری نیاز داشته باشند.
she tried to find ways to motivate her unmotivated friends.
او سعی کرد راهی برای ایجاد انگیزه در دوستان بیانگیزه خود پیدا کند.
feeling unmotivated can lead to procrastination.
احساس بیانگیزگی میتواند منجر به تعلل شود.
unmotivated student
دانشآموز بیانگیزه
unmotivated employee
کارمند بیانگیزه
unmotivated team
تیم بیانگیزه
unmotivated worker
کارگر بیانگیزه
unmotivated individual
فرد بیانگیزه
unmotivated learner
یادگیرنده بیانگیزه
unmotivated group
گروه بیانگیزه
unmotivated athlete
ورزشکار بیانگیزه
unmotivated child
کودک بیانگیزه
unmotivated participant
شرکتکننده بیانگیزه
she felt unmotivated to complete her assignments.
او احساس بیانگیزگی برای انجام تکالیف خود کرد.
many students become unmotivated during exam season.
بسیاری از دانش آموزان در زمان امتحانات بیانگیزه میشوند.
he was unmotivated to pursue his career goals.
او بیانگیزه بود تا به دنبال اهداف شغلی خود برود.
unmotivated employees can affect the team's performance.
کارمندان بیانگیزه میتوانند بر عملکرد تیم تأثیر بگذارند.
she struggled with feeling unmotivated after the setback.
او پس از این مشکل با احساس بیانگیزگی دست و پنجه نرم کرد.
to overcome being unmotivated, set small goals.
برای غلبه بر بیانگیزگی، اهداف کوچکی تعیین کنید.
he often feels unmotivated on monday mornings.
او اغلب در روزهای دوشنبه صبح احساس بیانگیزگی میکند.
unmotivated students may need extra encouragement.
دانشجویان بیانگیزه ممکن است به تشویق بیشتری نیاز داشته باشند.
she tried to find ways to motivate her unmotivated friends.
او سعی کرد راهی برای ایجاد انگیزه در دوستان بیانگیزه خود پیدا کند.
feeling unmotivated can lead to procrastination.
احساس بیانگیزگی میتواند منجر به تعلل شود.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید