unmotivated

[ایالات متحده]/ʌnˈməʊtɪveɪtɪd/
[بریتانیا]/ʌnˈmoʊtɪveɪtɪd/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adj. هیچ تمایل یا اشتیاقی برای انجام کاری نداشتن

عبارات و ترکیب‌ها

unmotivated student

دانش‌آموز بی‌انگیزه

unmotivated employee

کارمند بی‌انگیزه

unmotivated team

تیم بی‌انگیزه

unmotivated worker

کارگر بی‌انگیزه

unmotivated individual

فرد بی‌انگیزه

unmotivated learner

یادگیرنده بی‌انگیزه

unmotivated group

گروه بی‌انگیزه

unmotivated athlete

ورزشکار بی‌انگیزه

unmotivated child

کودک بی‌انگیزه

unmotivated participant

شرکت‌کننده بی‌انگیزه

جملات نمونه

she felt unmotivated to complete her assignments.

او احساس بی‌انگیزگی برای انجام تکالیف خود کرد.

many students become unmotivated during exam season.

بسیاری از دانش آموزان در زمان امتحانات بی‌انگیزه می‌شوند.

he was unmotivated to pursue his career goals.

او بی‌انگیزه بود تا به دنبال اهداف شغلی خود برود.

unmotivated employees can affect the team's performance.

کارمندان بی‌انگیزه می‌توانند بر عملکرد تیم تأثیر بگذارند.

she struggled with feeling unmotivated after the setback.

او پس از این مشکل با احساس بی‌انگیزگی دست و پنجه نرم کرد.

to overcome being unmotivated, set small goals.

برای غلبه بر بی‌انگیزگی، اهداف کوچکی تعیین کنید.

he often feels unmotivated on monday mornings.

او اغلب در روزهای دوشنبه صبح احساس بی‌انگیزگی می‌کند.

unmotivated students may need extra encouragement.

دانشجویان بی‌انگیزه ممکن است به تشویق بیشتری نیاز داشته باشند.

she tried to find ways to motivate her unmotivated friends.

او سعی کرد راهی برای ایجاد انگیزه در دوستان بی‌انگیزه خود پیدا کند.

feeling unmotivated can lead to procrastination.

احساس بی‌انگیزگی می‌تواند منجر به تعلل شود.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید