bludgeon

[ایالات متحده]/'blʌdʒ(ə)n/
[بریتانیا]/'blʌdʒən/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

n. یک چماق کوتاه و سنگین
vt. & vi. ضربه زدن یا کوبیدن با یک چماق سنگین
Word Forms
شکل سوم شخص مفردbludgeons
جمعbludgeons
صفت یا فعل حال استمراریbludgeoning
زمان گذشتهbludgeoned
قسمت سوم فعلbludgeoned

عبارات و ترکیب‌ها

to bludgeon someone

کتک زدن کسی

جملات نمونه

the bludgeon of satire

اجبه سخره

bludgeon sb. into doing sth.

اجبار کسی برای انجام کاری

she was determined not to be bludgeoned into submission.

او مصمم بود که به زور وادار به تسلیم نشود.

She had been bludgeoned to death.

او به شدت مورد ضرب و شتم قرار گرفته بود تا به مرگ.

had to be bludgeoned into fulfilling his responsibilities. See also Synonyms at threaten

او مجبور بود تا با فشار و اجبار مسئولیت‌های خود را انجام دهد. همچنین به مترادف‌ها در بخش تهدید توجه کنید.

Synonyms bludgeon, bluster, ||bounce, browbeat, bulldoze, bully, bullyrag, cow, dragoon, hector, ||ruffle, strong-arm, terrorize

مترادف‌ها: بلجین، پُف‌خوری، ||پرش، تهدید، فشار آوردن، زورگویی، ترساندن

The man that drives a tractor often uses the language of dog vituperation a pig to scold asbestine, return bludgeon occur simultaneously occasionally.

مردی که راننده تراکتور است اغلب از زبان ناسزاگویی‌های سگی استفاده می‌کند، خوک‌ها برای سرزنش آس‌بستین، بازگشت بلجین گاهی اوقات به طور همزمان رخ می‌دهد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید