behaved boorishly
خوشخویی نکرد
acting boorishly
خوشخویی کردن
so boorishly
بهطور خوشخویی
boorishly interrupted
بهطور خوشخویی قطع کرد
remarked boorishly
بهطور خوشخویی گفت
boorishly dismissed
بهطور خوشخویی رد کرد
quite boorishly
بهطور خوشخویی زیاد
spoke boorishly
بهطور خوشخویی صحبت کرد
argued boorishly
بهطور خوشخویی میخواست
boorishly barged
بهطور خوشخویی وارد شد
he behaved boorishly at the dinner party, interrupting everyone's conversations.
او در جشن عصرانه به طرز بیادبی رفتار کرد و تمام گفت و گوهای مردم را قطع کرد.
the customer service representative treated the complaining customer boorishly.
نماینده پشتیبانی مشتری را به طرز بیادبی دریافت کرد.
it was boorishly rude of him to laugh during the somber moment.
از او بسیار بیادب بود که در لحظه جدی خنده داشت.
she criticized his ideas boorishly, without offering any constructive feedback.
او به طرز بیادبی به ایدههای او انتقاد کرد و هیچ گونه بازخورد سازندهای ارائه نکرد.
he pushed past the crowd boorishly, showing no regard for others.
او به طرز بیادبی از جمع خود به جلو رفت و هیچ گونه توجهی به دیگران نشان نداد.
the politician spoke boorishly about his opponent's family.
سیاستمدار به طرز بیادبی درباره خانواده رقبایش گفت و گو کرد.
he boorishly cut in front of me in the queue.
او به طرز بیادبی من را در صف قطع کرد.
she found his comments boorishly offensive and walked away.
او اظهارات او را به طرز بسیار بیادبی تحریف کرد و رفت.
he boorishly dismissed her concerns as unimportant.
او به طرز بیادبی نگرانیهای او را بیاهمیت دانست.
the guest behaved boorishly and was asked to leave.
مهمان به طرز بیادبی رفتار کرد و از آنجا خارج شد.
he boorishly interrupted the speaker during their presentation.
او به طرز بیادبی در حین ارائه سخنران را قطع کرد.
behaved boorishly
خوشخویی نکرد
acting boorishly
خوشخویی کردن
so boorishly
بهطور خوشخویی
boorishly interrupted
بهطور خوشخویی قطع کرد
remarked boorishly
بهطور خوشخویی گفت
boorishly dismissed
بهطور خوشخویی رد کرد
quite boorishly
بهطور خوشخویی زیاد
spoke boorishly
بهطور خوشخویی صحبت کرد
argued boorishly
بهطور خوشخویی میخواست
boorishly barged
بهطور خوشخویی وارد شد
he behaved boorishly at the dinner party, interrupting everyone's conversations.
او در جشن عصرانه به طرز بیادبی رفتار کرد و تمام گفت و گوهای مردم را قطع کرد.
the customer service representative treated the complaining customer boorishly.
نماینده پشتیبانی مشتری را به طرز بیادبی دریافت کرد.
it was boorishly rude of him to laugh during the somber moment.
از او بسیار بیادب بود که در لحظه جدی خنده داشت.
she criticized his ideas boorishly, without offering any constructive feedback.
او به طرز بیادبی به ایدههای او انتقاد کرد و هیچ گونه بازخورد سازندهای ارائه نکرد.
he pushed past the crowd boorishly, showing no regard for others.
او به طرز بیادبی از جمع خود به جلو رفت و هیچ گونه توجهی به دیگران نشان نداد.
the politician spoke boorishly about his opponent's family.
سیاستمدار به طرز بیادبی درباره خانواده رقبایش گفت و گو کرد.
he boorishly cut in front of me in the queue.
او به طرز بیادبی من را در صف قطع کرد.
she found his comments boorishly offensive and walked away.
او اظهارات او را به طرز بسیار بیادبی تحریف کرد و رفت.
he boorishly dismissed her concerns as unimportant.
او به طرز بیادبی نگرانیهای او را بیاهمیت دانست.
the guest behaved boorishly and was asked to leave.
مهمان به طرز بیادبی رفتار کرد و از آنجا خارج شد.
he boorishly interrupted the speaker during their presentation.
او به طرز بیادبی در حین ارائه سخنران را قطع کرد.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید