conceitedly proud
متکبرانه مغرور
conceitedly boast
متکبرانه خودستایی کردن
conceitedly think
متکبرانه فکر کردن
conceitedly believe
متکبرانه باور کردن
conceitedly smile
متکبرانه لبخند زدن
conceitedly act
متکبرانه عمل کردن
conceitedly show
متکبرانه نشان دادن
conceitedly claim
متکبرانه ادعا کردن
conceitedly express
متکبرانه بیان کردن
conceitedly judge
متکبرانه قضاوت کردن
she spoke conceitedly about her achievements.
او با اعتماد به نفس کاذب درباره دستاوردهای خود صحبت کرد.
he walked conceitedly into the room, expecting everyone to notice him.
او با اعتماد به نفس کاذب وارد اتاق شد و انتظار داشت همه او را ببینند.
they laughed conceitedly at the mistakes of others.
آنها با اعتماد به نفس کاذب به اشتباهات دیگران خندیدند.
she conceitedly believed she was the best in her class.
او با اعتماد به نفس کاذب معتقد بود که بهترین در کلاس او است.
he conceitedly showed off his new car to his friends.
او با اعتماد به نفس کاذب ماشین جدیدش را به دوستانش نشان داد.
conceitedly, she assumed everyone admired her fashion sense.
با اعتماد به نفس کاذب، او فرض کرد که همه از سلیقه پوششی او تحسین میکنند.
he conceitedly dismissed their concerns as trivial.
او با اعتماد به نفس کاذب نگرانیهای آنها را بیارزش جلوه داد.
she smiled conceitedly, confident in her abilities.
او با اعتماد به نفس کاذب لبخند زد و به تواناییهای خود اطمینان داشت.
he spoke conceitedly, believing he knew everything.
او با اعتماد به نفس کاذب صحبت کرد و معتقد بود که همه چیز را میداند.
conceitedly, she thought she could win the competition easily.
با اعتماد به نفس کاذب، او فکر کرد که میتواند به راحتی در مسابقه پیروز شود.
conceitedly proud
متکبرانه مغرور
conceitedly boast
متکبرانه خودستایی کردن
conceitedly think
متکبرانه فکر کردن
conceitedly believe
متکبرانه باور کردن
conceitedly smile
متکبرانه لبخند زدن
conceitedly act
متکبرانه عمل کردن
conceitedly show
متکبرانه نشان دادن
conceitedly claim
متکبرانه ادعا کردن
conceitedly express
متکبرانه بیان کردن
conceitedly judge
متکبرانه قضاوت کردن
she spoke conceitedly about her achievements.
او با اعتماد به نفس کاذب درباره دستاوردهای خود صحبت کرد.
he walked conceitedly into the room, expecting everyone to notice him.
او با اعتماد به نفس کاذب وارد اتاق شد و انتظار داشت همه او را ببینند.
they laughed conceitedly at the mistakes of others.
آنها با اعتماد به نفس کاذب به اشتباهات دیگران خندیدند.
she conceitedly believed she was the best in her class.
او با اعتماد به نفس کاذب معتقد بود که بهترین در کلاس او است.
he conceitedly showed off his new car to his friends.
او با اعتماد به نفس کاذب ماشین جدیدش را به دوستانش نشان داد.
conceitedly, she assumed everyone admired her fashion sense.
با اعتماد به نفس کاذب، او فرض کرد که همه از سلیقه پوششی او تحسین میکنند.
he conceitedly dismissed their concerns as trivial.
او با اعتماد به نفس کاذب نگرانیهای آنها را بیارزش جلوه داد.
she smiled conceitedly, confident in her abilities.
او با اعتماد به نفس کاذب لبخند زد و به تواناییهای خود اطمینان داشت.
he spoke conceitedly, believing he knew everything.
او با اعتماد به نفس کاذب صحبت کرد و معتقد بود که همه چیز را میداند.
conceitedly, she thought she could win the competition easily.
با اعتماد به نفس کاذب، او فکر کرد که میتواند به راحتی در مسابقه پیروز شود.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید