| صفت یا فعل حال استمراری | cringing |
cringe-worthy
نگرانکننده
I couldn't help cringing at his terrible singing.
من نمیتوانستم جلوی این را بکشم که از آواز وحشتناکش او منزجر شوم.
Her cringing attitude made it hard for her to stand up for herself.
حالت منزجر کننده او باعث شد برای خودش ایستادن برایش سخت باشد.
He felt a cringing sensation as he walked into the creepy old house.
وقتی وارد آن خانه قدیمی و ترسناک شد، یک حس منزجر کننده احساس کرد.
The cringing look on his face revealed his fear of confrontation.
نگاه منزجر کننده روی صورتش نشان دهنده ترسش از رویارویی بود.
She tried to hide her cringing reaction to the disgusting smell.
او سعی کرد واکنش منزجر کننده خود را به بوی بد پنهان کند.
The cringing sound of nails on a chalkboard always makes me shiver.
صدای منزجر کننده خراشیدن ناخن روی تخته سیاه همیشه باعث لرزش من میشود.
He couldn't help cringing when he saw the embarrassing video of himself.
وقتی فیلم خجالتآوری از خودش را دید، نتوانست جلوی این را بکشد که منزجر شود.
The cringing pain in his knee made it difficult for him to walk.
درد منزجر کننده در زانوی او باعث شد که راه رفتن برایش سخت باشد.
She felt a cringing sense of guilt for not speaking up when she should have.
او یک حس گناه منزجر کننده به خاطر این که وقتی باید صحبت میکرد، سکوت کرد احساس کرد.
The cringing awkwardness of the situation was palpable in the room.
احراج منزجر کننده در آن شرایط در اتاق محسوس بود.
cringe-worthy
نگرانکننده
I couldn't help cringing at his terrible singing.
من نمیتوانستم جلوی این را بکشم که از آواز وحشتناکش او منزجر شوم.
Her cringing attitude made it hard for her to stand up for herself.
حالت منزجر کننده او باعث شد برای خودش ایستادن برایش سخت باشد.
He felt a cringing sensation as he walked into the creepy old house.
وقتی وارد آن خانه قدیمی و ترسناک شد، یک حس منزجر کننده احساس کرد.
The cringing look on his face revealed his fear of confrontation.
نگاه منزجر کننده روی صورتش نشان دهنده ترسش از رویارویی بود.
She tried to hide her cringing reaction to the disgusting smell.
او سعی کرد واکنش منزجر کننده خود را به بوی بد پنهان کند.
The cringing sound of nails on a chalkboard always makes me shiver.
صدای منزجر کننده خراشیدن ناخن روی تخته سیاه همیشه باعث لرزش من میشود.
He couldn't help cringing when he saw the embarrassing video of himself.
وقتی فیلم خجالتآوری از خودش را دید، نتوانست جلوی این را بکشد که منزجر شود.
The cringing pain in his knee made it difficult for him to walk.
درد منزجر کننده در زانوی او باعث شد که راه رفتن برایش سخت باشد.
She felt a cringing sense of guilt for not speaking up when she should have.
او یک حس گناه منزجر کننده به خاطر این که وقتی باید صحبت میکرد، سکوت کرد احساس کرد.
The cringing awkwardness of the situation was palpable in the room.
احراج منزجر کننده در آن شرایط در اتاق محسوس بود.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید