cripplingly expensive
بهطور کاملاً نابودکننده گران
cripplingly slow
بهطور کاملاً نابودکننده کند
cripplingly obvious
بهطور کاملاً نابودکننده واضح
cripplingly unfair
بهطور کاملاً نابودکننده نا fairly
cripplingly difficult
بهطور کاملاً نابودکننده دشوار
cripplingly saddening
بهطور کاملاً نابودکننده مایوس کننده
cripplingly reliant
بهطور کاملاً نابودکننده وابسته
cripplingly ironic
بهطور کاملاً نابودکننده تردید آمیز
cripplingly wrong
بهطور کاملاً نابودکننده نادرست
cripplingly tight
بهطور کاملاً نابودکننده تنگ
the team was crippled by injuries, struggling to compete.
تیم به دلیل آسیبدیدگیها ناتوان شده بود و در رقابتها دشواری داشت.
the software’s outdated design felt cripplingly slow.
طراحی قدیمی نرمافزار به طور نابودکنندهای کند به نظر میرسید.
the debt burden was cripplingly high for the family.
بدهی برای خانواده به طور نابودکنندهای بالا بود.
the lack of experience proved cripplingly obvious in the final.
نداشتن تجربه در نهایت به طور نابودکنندهای واضح بود.
the analysis revealed a cripplingly flawed strategy.
تحلیل یک استراتژی نابودکنندهای خطا را نشان داد.
the company's reputation was cripplingly damaged by the scandal.
اعتبار شرکت به طور نابودکنندهای به دلیل این اسکاندل آسیب دید.
the negotiating position was cripplingly weak.
وضعیت مذاکره به طور نابودکنندهای ضعیف بود.
the economy has been cripplingly affected by inflation.
اقتصاد به طور نابودکنندهای تحت تأثیر تورم قرار گرفته است.
the new regulations were cripplingly restrictive for small businesses.
قوانین جدید برای کسب و کارهای کوچک به طور نابودکنندهای محدود کننده بود.
she found the deadline cripplingly tight.
او مهلت را به طور نابودکنندهای تنگ یافت.
the company's internal processes were cripplingly inefficient.
فرآیندهای داخلی شرکت به طور نابودکنندهای کارایی نداشتند.
cripplingly expensive
بهطور کاملاً نابودکننده گران
cripplingly slow
بهطور کاملاً نابودکننده کند
cripplingly obvious
بهطور کاملاً نابودکننده واضح
cripplingly unfair
بهطور کاملاً نابودکننده نا fairly
cripplingly difficult
بهطور کاملاً نابودکننده دشوار
cripplingly saddening
بهطور کاملاً نابودکننده مایوس کننده
cripplingly reliant
بهطور کاملاً نابودکننده وابسته
cripplingly ironic
بهطور کاملاً نابودکننده تردید آمیز
cripplingly wrong
بهطور کاملاً نابودکننده نادرست
cripplingly tight
بهطور کاملاً نابودکننده تنگ
the team was crippled by injuries, struggling to compete.
تیم به دلیل آسیبدیدگیها ناتوان شده بود و در رقابتها دشواری داشت.
the software’s outdated design felt cripplingly slow.
طراحی قدیمی نرمافزار به طور نابودکنندهای کند به نظر میرسید.
the debt burden was cripplingly high for the family.
بدهی برای خانواده به طور نابودکنندهای بالا بود.
the lack of experience proved cripplingly obvious in the final.
نداشتن تجربه در نهایت به طور نابودکنندهای واضح بود.
the analysis revealed a cripplingly flawed strategy.
تحلیل یک استراتژی نابودکنندهای خطا را نشان داد.
the company's reputation was cripplingly damaged by the scandal.
اعتبار شرکت به طور نابودکنندهای به دلیل این اسکاندل آسیب دید.
the negotiating position was cripplingly weak.
وضعیت مذاکره به طور نابودکنندهای ضعیف بود.
the economy has been cripplingly affected by inflation.
اقتصاد به طور نابودکنندهای تحت تأثیر تورم قرار گرفته است.
the new regulations were cripplingly restrictive for small businesses.
قوانین جدید برای کسب و کارهای کوچک به طور نابودکنندهای محدود کننده بود.
she found the deadline cripplingly tight.
او مهلت را به طور نابودکنندهای تنگ یافت.
the company's internal processes were cripplingly inefficient.
فرآیندهای داخلی شرکت به طور نابودکنندهای کارایی نداشتند.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید