have a strong disinclination for house work
من میلی قوی برای انجام کارهای خانه ندارم
He has a disinclination for work.
او نسبت به کار بیمیلی دارد.
Lucy felt a strong disinclination to talk about her engagement.
لوسی احساس بیمیلی شدیدی نسبت به صحبت کردن درباره نامزدیاش داشت.
He felt a disinclination to take music lessons.
او احساس بیمیلی نسبت به گرفتن کلاسهای موسیقی کرد.
I’m afraid I have quite a disinclination to retire on a pension.
میترسم که من نسبت به بازنشستگی با حقوق بازنشستگی بیمیلی زیادی داشته باشم.
showing a disinclination to socialize
نشان دادن بیمیلی به معاشرت
expressing a disinclination to participate
ابراز بیمیلی به شرکت کردن
feeling a strong disinclination towards public speaking
احساس بیمیلی شدید نسبت به سخنرانی در جمع
demonstrating a clear disinclination to exercise
نشان دادن بیمیلی آشکار به ورزش کردن
having a natural disinclination for confrontation
داشتن بیمیلی طبیعی نسبت به مواجهه
overcoming his disinclination to try new foods
غلبه بر بیمیلیاش برای امتحان کردن غذاهای جدید
acknowledging her disinclination to take risks
اعتراف به بیمیلیاش برای به خطر انداختن
ignoring his disinclination to ask for help
نادیده گرفتن بیمیلیاش برای درخواست کمک
struggling with his disinclination to change routines
دست و پنجه نرم کردن با بیمیلیاش برای تغییر روتینها
accepting her disinclination towards public displays of affection
پذیرش بیمیلیاش نسبت به نشان دادن علنه محبت
have a strong disinclination for house work
من میلی قوی برای انجام کارهای خانه ندارم
He has a disinclination for work.
او نسبت به کار بیمیلی دارد.
Lucy felt a strong disinclination to talk about her engagement.
لوسی احساس بیمیلی شدیدی نسبت به صحبت کردن درباره نامزدیاش داشت.
He felt a disinclination to take music lessons.
او احساس بیمیلی نسبت به گرفتن کلاسهای موسیقی کرد.
I’m afraid I have quite a disinclination to retire on a pension.
میترسم که من نسبت به بازنشستگی با حقوق بازنشستگی بیمیلی زیادی داشته باشم.
showing a disinclination to socialize
نشان دادن بیمیلی به معاشرت
expressing a disinclination to participate
ابراز بیمیلی به شرکت کردن
feeling a strong disinclination towards public speaking
احساس بیمیلی شدید نسبت به سخنرانی در جمع
demonstrating a clear disinclination to exercise
نشان دادن بیمیلی آشکار به ورزش کردن
having a natural disinclination for confrontation
داشتن بیمیلی طبیعی نسبت به مواجهه
overcoming his disinclination to try new foods
غلبه بر بیمیلیاش برای امتحان کردن غذاهای جدید
acknowledging her disinclination to take risks
اعتراف به بیمیلیاش برای به خطر انداختن
ignoring his disinclination to ask for help
نادیده گرفتن بیمیلیاش برای درخواست کمک
struggling with his disinclination to change routines
دست و پنجه نرم کردن با بیمیلیاش برای تغییر روتینها
accepting her disinclination towards public displays of affection
پذیرش بیمیلیاش نسبت به نشان دادن علنه محبت
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید