disinclination

[ایالات متحده]/ˌdɪsˌɪnklɪˈneɪʃn/
[بریتانیا]/ˌdɪsˌɪnklɪˈneɪʃn/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

n. عدم تمایل یا بی‌میلی.
Word Forms

جملات نمونه

have a strong disinclination for house work

من میلی قوی برای انجام کارهای خانه ندارم

He has a disinclination for work.

او نسبت به کار بی‌میلی دارد.

Lucy felt a strong disinclination to talk about her engagement.

لوسی احساس بی‌میلی شدیدی نسبت به صحبت کردن درباره نامزدی‌اش داشت.

He felt a disinclination to take music lessons.

او احساس بی‌میلی نسبت به گرفتن کلاس‌های موسیقی کرد.

I’m afraid I have quite a disinclination to retire on a pension.

می‌ترسم که من نسبت به بازنشستگی با حقوق بازنشستگی بی‌میلی زیادی داشته باشم.

showing a disinclination to socialize

نشان دادن بی‌میلی به معاشرت

expressing a disinclination to participate

ابراز بی‌میلی به شرکت کردن

feeling a strong disinclination towards public speaking

احساس بی‌میلی شدید نسبت به سخنرانی در جمع

demonstrating a clear disinclination to exercise

نشان دادن بی‌میلی آشکار به ورزش کردن

having a natural disinclination for confrontation

داشتن بی‌میلی طبیعی نسبت به مواجهه

overcoming his disinclination to try new foods

غلبه بر بی‌میلی‌اش برای امتحان کردن غذاهای جدید

acknowledging her disinclination to take risks

اعتراف به بی‌میلی‌اش برای به خطر انداختن

ignoring his disinclination to ask for help

نادیده گرفتن بی‌میلی‌اش برای درخواست کمک

struggling with his disinclination to change routines

دست و پنجه نرم کردن با بی‌میلی‌اش برای تغییر روتین‌ها

accepting her disinclination towards public displays of affection

پذیرش بی‌میلی‌اش نسبت به نشان دادن علنه‌ محبت

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید