distractedly

بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adv. به گونه‌ای که عدم تمرکز یا توجه را نشان می‌دهد، حواس‌پرتی

جملات نمونه

She scrolled through her phone distractedly during the meeting.

او در حین جلسه با بی‌توجهی در تلفن همراه خود چرخید.

He drove distractedly, not paying attention to the road.

او با بی‌توجهی رانندگی کرد و به جاده توجه نکرد.

The student doodled distractedly in the margins of her notebook.

دانشجو با بی‌توجهی در حاشیه دفترچه یادداشت خود نقاشی کشید.

She answered the questions distractedly, not fully understanding them.

او با بی‌توجهی به سؤالات پاسخ داد و آن‌ها را به طور کامل درک نکرد.

He packed his bag distractedly, forgetting some important items.

او کوله‌پشتی خود را با بی‌توجهی بست و برخی از اقلام مهم را فراموش کرد.

The dog chased its tail distractedly, lost in thought.

سگ با بی‌توجهی دنبال دم خود دوید و در فکر خود غرق شد.

She cooked dinner distractedly, resulting in a burnt meal.

او شام را با بی‌توجهی پخت و در نتیجه غذایی سوخت.

He read the book distractedly, unable to focus on the words.

او کتاب را با بی‌توجهی خواند و نتوانست روی کلمات تمرکز کند.

The toddler wandered distractedly around the playground, exploring everything.

کودک نوپا با بی‌توجهی در اطراف زمین بازی چرخید و همه چیز را کشف کرد.

She chatted distractedly with her friend, preoccupied with her own thoughts.

او با بی‌توجهی با دوست خود گپ زد و درگیر افکار خود بود.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید