looking inquiringly
با نگاهی پرسشگر
asked inquiringly
با پرسشگر پرسید
inquiringly glanced
با نگاهی پرسشگر نگاه کرد
speaking inquiringly
با سبکی پرسشگر صحبت کرد
inquiringly paused
با فاصلهای پرسشگر متوقف شد
she inquired inquiringly
او با سبکی پرسشگر پرسید
he looked inquiringly
او با نگاهی پرسشگر نگاه کرد
inquiringly searching
با جستجوی پرسشگر
inquiringly wondered
با شگفتی پرسشگر
inquiringly replied
با پاسخی پرسشگر پاسخ داد
she looked at me inquiringly, waiting for my answer.
او با نگاهی پرسشگر به من نگاه کرد و منتظر پاسخ من بود.
he raised his eyebrows inquiringly, unsure of the situation.
او با بلند کردن چشمانش به صورت پرسشگر، از وضعیت مطمئن نبود.
the child stared inquiringly at the unfamiliar object.
کودک با نگاهی پرسشگر به آن چیز غریب نگاه کرد.
looking inquiringly, she asked if the train was on time.
با نگاهی پرسشگر، او پرسید که قطار به موقع است یا خیر.
the student listened intently, looking inquiringly at the professor.
دانشجو با دقت گوش داد و با نگاهی پرسشگر به استاد نگاه کرد.
he glanced inquiringly at his watch, checking the time.
او با یک نگاه پرسشگر به ساعت خود نگاه کرد و زمان را بررسی کرد.
she regarded him inquiringly, trying to understand his meaning.
او با نگاهی پرسشگر به او نگاه کرد و سعی کرد معنایش را فهمید.
the audience watched inquiringly as the magician began his trick.
بینندهها با نگاهی پرسشگر به سرعت جادوگر شروع کردن فریبش را تماشا کردند.
the dog tilted its head inquiringly, wanting a treat.
سگ با گرد کردن سر خود به صورت پرسشگر، میخواست یک لوازم خوراکی بگیرد.
he approached inquiringly, wanting to offer his assistance.
او با نگاهی پرسشگر نزدیک شد و میخواست کمکش را ارائه دهد.
she smiled inquiringly, hoping he would agree with her.
او با یک لبخند پرسشگر لبخند زد و امید داشت که او با او موافقت کند.
looking inquiringly
با نگاهی پرسشگر
asked inquiringly
با پرسشگر پرسید
inquiringly glanced
با نگاهی پرسشگر نگاه کرد
speaking inquiringly
با سبکی پرسشگر صحبت کرد
inquiringly paused
با فاصلهای پرسشگر متوقف شد
she inquired inquiringly
او با سبکی پرسشگر پرسید
he looked inquiringly
او با نگاهی پرسشگر نگاه کرد
inquiringly searching
با جستجوی پرسشگر
inquiringly wondered
با شگفتی پرسشگر
inquiringly replied
با پاسخی پرسشگر پاسخ داد
she looked at me inquiringly, waiting for my answer.
او با نگاهی پرسشگر به من نگاه کرد و منتظر پاسخ من بود.
he raised his eyebrows inquiringly, unsure of the situation.
او با بلند کردن چشمانش به صورت پرسشگر، از وضعیت مطمئن نبود.
the child stared inquiringly at the unfamiliar object.
کودک با نگاهی پرسشگر به آن چیز غریب نگاه کرد.
looking inquiringly, she asked if the train was on time.
با نگاهی پرسشگر، او پرسید که قطار به موقع است یا خیر.
the student listened intently, looking inquiringly at the professor.
دانشجو با دقت گوش داد و با نگاهی پرسشگر به استاد نگاه کرد.
he glanced inquiringly at his watch, checking the time.
او با یک نگاه پرسشگر به ساعت خود نگاه کرد و زمان را بررسی کرد.
she regarded him inquiringly, trying to understand his meaning.
او با نگاهی پرسشگر به او نگاه کرد و سعی کرد معنایش را فهمید.
the audience watched inquiringly as the magician began his trick.
بینندهها با نگاهی پرسشگر به سرعت جادوگر شروع کردن فریبش را تماشا کردند.
the dog tilted its head inquiringly, wanting a treat.
سگ با گرد کردن سر خود به صورت پرسشگر، میخواست یک لوازم خوراکی بگیرد.
he approached inquiringly, wanting to offer his assistance.
او با نگاهی پرسشگر نزدیک شد و میخواست کمکش را ارائه دهد.
she smiled inquiringly, hoping he would agree with her.
او با یک لبخند پرسشگر لبخند زد و امید داشت که او با او موافقت کند.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید