act lifelessly
بیروحانه عمل کردن
speak lifelessly
بیروحانه صحبت کردن
move lifelessly
بیروحانه حرکت کردن
look lifelessly
بیروحانه نگاه کردن
respond lifelessly
بیروحانه پاسخ دادن
gaze lifelessly
بیروحانه خیره شدن
lie lifelessly
بیروحانه دراز کشیدن
stare lifelessly
بیروحانه زل زدن
walk lifelessly
بیروحانه قدم زدن
exist lifelessly
بیروحانه وجود داشتن
the actor delivered his lines lifelessly, failing to engage the audience.
بازیگر دیالوگهای خود را بیروحانه تحویل داد و نتوانست مخاطبان را درگیر کند.
the painting was lifelessly hung on the wall, lacking any vibrancy.
تابلو بیروحانه روی دیوار آویخته شده بود و هیچگونه شادابی نداشت.
she stared lifelessly at the screen, unable to focus on the movie.
او بیروحانه به صفحه خیره شد و نتوانست روی فیلم تمرکز کند.
the flowers wilted lifelessly in the vase, needing water.
گلها بیروحانه در گلدان پژمرده شدند و به آب نیاز داشتند.
the team played lifelessly, showing no enthusiasm for the game.
تیم بیروحانه بازی کرد و هیچ اشتیاقی برای بازی نشان نداد.
his lifelessly written report failed to impress the manager.
گزارش بیروحانه نوشتهشده او نتوانست مدیر را تحت تأثیر قرار دهد.
the music played lifelessly in the background, barely audible.
موسیقی به طور بیروحانه در پسزمینه پخش میشد و تقریباً شنیده نمیشد.
she responded lifelessly to the compliment, showing no excitement.
او به تعریف بیروحانه پاسخ داد و هیچگونه هیجان نشان نداد.
the room felt lifelessly empty after everyone left.
بعد از اینکه همه رفتند، اتاق به طور بیروحانه خالی به نظر میرسید.
the lifelessly gray sky matched his mood perfectly.
آسمان خاکستری و بیروحانه به طور کامل با حال و هوای او مطابقت داشت.
act lifelessly
بیروحانه عمل کردن
speak lifelessly
بیروحانه صحبت کردن
move lifelessly
بیروحانه حرکت کردن
look lifelessly
بیروحانه نگاه کردن
respond lifelessly
بیروحانه پاسخ دادن
gaze lifelessly
بیروحانه خیره شدن
lie lifelessly
بیروحانه دراز کشیدن
stare lifelessly
بیروحانه زل زدن
walk lifelessly
بیروحانه قدم زدن
exist lifelessly
بیروحانه وجود داشتن
the actor delivered his lines lifelessly, failing to engage the audience.
بازیگر دیالوگهای خود را بیروحانه تحویل داد و نتوانست مخاطبان را درگیر کند.
the painting was lifelessly hung on the wall, lacking any vibrancy.
تابلو بیروحانه روی دیوار آویخته شده بود و هیچگونه شادابی نداشت.
she stared lifelessly at the screen, unable to focus on the movie.
او بیروحانه به صفحه خیره شد و نتوانست روی فیلم تمرکز کند.
the flowers wilted lifelessly in the vase, needing water.
گلها بیروحانه در گلدان پژمرده شدند و به آب نیاز داشتند.
the team played lifelessly, showing no enthusiasm for the game.
تیم بیروحانه بازی کرد و هیچ اشتیاقی برای بازی نشان نداد.
his lifelessly written report failed to impress the manager.
گزارش بیروحانه نوشتهشده او نتوانست مدیر را تحت تأثیر قرار دهد.
the music played lifelessly in the background, barely audible.
موسیقی به طور بیروحانه در پسزمینه پخش میشد و تقریباً شنیده نمیشد.
she responded lifelessly to the compliment, showing no excitement.
او به تعریف بیروحانه پاسخ داد و هیچگونه هیجان نشان نداد.
the room felt lifelessly empty after everyone left.
بعد از اینکه همه رفتند، اتاق به طور بیروحانه خالی به نظر میرسید.
the lifelessly gray sky matched his mood perfectly.
آسمان خاکستری و بیروحانه به طور کامل با حال و هوای او مطابقت داشت.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید