lifelessness

[ایالات متحده]/ˈlaɪfləsnəs/
[بریتانیا]/ˈlaɪfləsnəs/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

n. حالت بی‌حیات یا بی‌انرژی بودن
Word Forms

عبارات و ترکیب‌ها

lifelessness within

بی‌حسی درونی

sense of lifelessness

حس بی‌حسی

overcome lifelessness

غلبه بر بی‌حسی

embrace lifelessness

پذیرش بی‌حسی

lifelessness around

بی‌حسی اطراف

confront lifelessness

مقابله با بی‌حسی

lifelessness in art

بی‌حسی در هنر

lifelessness of nature

بی‌حسی طبیعت

experience lifelessness

تجربه بی‌حسی

escape lifelessness

فرار از بی‌حسی

جملات نمونه

her lifelessness was evident in her dull eyes.

بی‌حسی او در چشمان بی‌رمغش آشکار بود.

the lifelessness of the abandoned town was haunting.

بی‌روح بودن شهر متروکه، آزاردهنده بود.

he struggled with feelings of lifelessness after the loss.

او پس از دست دادن، با احساسات بی‌حسی دست و پنجه نرم کرد.

the lifelessness of the painting made it unappealing.

بی‌روح بودن نقاشی آن را غیر جذاب کرد.

she tried to overcome her lifelessness through exercise.

او سعی کرد از طریق ورزش، بی‌حسی خود را غلبه کند.

the lifelessness in his voice indicated his depression.

بی‌حسی در صدای او نشان‌دهنده افسردگی‌اش بود.

nature's lifelessness in winter can be quite stark.

بی‌روح بودن طبیعت در زمستان می‌تواند بسیار شدید باشد.

they were concerned about the lifelessness of their relationship.

آنها در مورد بی‌روح بودن رابطه خود نگران بودند.

the lifelessness of the crowd was unsettling.

بی‌روح بودن جمعیت ناراحت‌کننده بود.

he felt a sense of lifelessness after his friends moved away.

او پس از اینکه دوستانش نقل مکان کردند، احساس بی‌حسی کرد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید