overemotional reaction
واکنش اغراقآمیز
becoming overemotional
در حال اغراقآمیز شدن
overemotional state
حالت اغراقآمیز
overemotional outburst
تركش اغراقآمیز
seemed overemotional
ظاهراً اغراقآمیز به نظر میرسید
too overemotional
خیلی اغراقآمیز
overemotional display
نمایش اغراقآمیز
was overemotional
اغراقآمیز بود
handling overemotional
مدیریت اغراقآمیز
overemotional mess
آشفتگی اغراقآمیز
she got overemotional during the wedding toast and started crying.
او در طول تلاوت عروسی بیش از حد احساساتی شد و شروع به گریه کرد.
he tends to get overemotional when discussing his family.
او معمولاً وقتی در مورد خانوادهاش صحبت میکند بیش از حد احساساتی میشود.
the movie was so sad, it made me feel overemotional.
فیلم خیلی غمگین بود، باعث شد من بیش از حد احساساتی شوم.
her overemotional reaction to the news surprised everyone.
واکنش بیش از حد احساسی او به این خبر همه را شگفت زده کرد.
i find his overemotional behavior a bit tiresome sometimes.
من گاهی اوقات رفتار بیش از حد احساسی او را کمی خستهکننده مییابم.
don't be so overemotional; it's not the end of the world.
اینقدر بیش از حد احساساتی نباشید؛ دنیا به آخر نمیرسد.
the overemotional child clung to his mother's leg.
کودک بیش از حد احساسی به پای مادرش چسبید.
she's an overemotional person, easily moved to tears.
او شخصیتی بیش از حد احساساتی است که به راحتی به گریه میافتد.
the director warned the actors not to be overemotional.
کارگردان به بازیگران هشدار داد که بیش از حد احساساتی نباشند.
his overemotional apology seemed insincere to me.
ببخشیده بیش از حد احساسی او برای من غیرصادقانه به نظر میرسید.
despite her overemotional nature, she's a loyal friend.
با وجود طبیعت بیش از حد احساسیاش، او یک دوست وفادار است.
overemotional reaction
واکنش اغراقآمیز
becoming overemotional
در حال اغراقآمیز شدن
overemotional state
حالت اغراقآمیز
overemotional outburst
تركش اغراقآمیز
seemed overemotional
ظاهراً اغراقآمیز به نظر میرسید
too overemotional
خیلی اغراقآمیز
overemotional display
نمایش اغراقآمیز
was overemotional
اغراقآمیز بود
handling overemotional
مدیریت اغراقآمیز
overemotional mess
آشفتگی اغراقآمیز
she got overemotional during the wedding toast and started crying.
او در طول تلاوت عروسی بیش از حد احساساتی شد و شروع به گریه کرد.
he tends to get overemotional when discussing his family.
او معمولاً وقتی در مورد خانوادهاش صحبت میکند بیش از حد احساساتی میشود.
the movie was so sad, it made me feel overemotional.
فیلم خیلی غمگین بود، باعث شد من بیش از حد احساساتی شوم.
her overemotional reaction to the news surprised everyone.
واکنش بیش از حد احساسی او به این خبر همه را شگفت زده کرد.
i find his overemotional behavior a bit tiresome sometimes.
من گاهی اوقات رفتار بیش از حد احساسی او را کمی خستهکننده مییابم.
don't be so overemotional; it's not the end of the world.
اینقدر بیش از حد احساساتی نباشید؛ دنیا به آخر نمیرسد.
the overemotional child clung to his mother's leg.
کودک بیش از حد احساسی به پای مادرش چسبید.
she's an overemotional person, easily moved to tears.
او شخصیتی بیش از حد احساساتی است که به راحتی به گریه میافتد.
the director warned the actors not to be overemotional.
کارگردان به بازیگران هشدار داد که بیش از حد احساساتی نباشند.
his overemotional apology seemed insincere to me.
ببخشیده بیش از حد احساسی او برای من غیرصادقانه به نظر میرسید.
despite her overemotional nature, she's a loyal friend.
با وجود طبیعت بیش از حد احساسیاش، او یک دوست وفادار است.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید