benumbed

[ایالات متحده]/bɛnʌm d/
[بریتانیا]/benʌmd/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adj. احساس بی‌حسی یا فقدان حس، معمولاً به عنوان نتیجه سرما، آسیب یا شوک

عبارات و ترکیب‌ها

benumbed by fear

بی حس شدن از ترس

benumbed with cold

بی حس شدن از سرما

a benumbed sensation

حس بی حسی

benumbed by grief

بی حس شدن از غم

جملات نمونه

after the long winter, i felt completely benumbed by the cold.

بعد از زمستان طولانی، من کاملاً به دلیل سرما بی‌حس شده بودم.

the shocking news left me feeling benumbed and unable to react.

اخبار تکان‌دهنده مرا بی‌حس و ناتوان از واکنش کرد.

he was benumbed by the pain and couldn't move.

او به دلیل درد بی‌حس بود و نمی‌توانست حرکت کند.

her heart felt benumbed after the tragic loss.

قلب او پس از این فقدان غم‌انگیز بی‌حس به نظر می‌رسید.

the medication made him feel benumbed and drowsy.

دارو او را بی‌حس و خواب‌آلود کرد.

years of routine had left him benumbed to new experiences.

سال‌ها روتین او را نسبت به تجربیات جدید بی‌حس کرده بود.

she tried to shake off the benumbed feeling after sitting too long.

او سعی کرد احساس بی‌حسی را پس از نشستن طولانی مدت از بین ببرد.

the cold wind benumbed my fingers as i walked outside.

باد سرد انگشتانم را در حالی که بیرون می‌رفتم بی‌حس کرد.

his emotions were benumbed by years of hardship.

احساسات او پس از سال‌ها سختی بی‌حس شده بودند.

the intense heat benumbed my senses during the hike.

گرماي شدید در طول پیاده‌روی حواس مرا بی‌حس کرد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید