gasp

[ایالات متحده]/ɡɑːsp/
[بریتانیا]/ɡæsp/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

vi. به طور ناگهانی و با صدای بلند نفس کشیدن، معمولاً به دلیل تعجب یا شوک؛ داشتن یک تمایل یا اشتیاق شدید
vt. در حین نفس کشیدن سنگین صحبت کردن؛ چیزی را در حالی که برای نفس کشیدن به سختی نفس می‌کشد بیان کردن
n. عمل نفس کشیدن به طور ناگهانی و با صدای بلند
Word Forms
شکل سوم شخص مفردgasps
جمعgasps
قسمت سوم فعلgasped
صفت یا فعل حال استمراریgasping
زمان گذشتهgasped

عبارات و ترکیب‌ها

gasp for breath

به سختی برای نفس تلاش کردن

last gasp

نفس آخر

جملات نمونه

She let out a gasp of surprise.

او با تعجب نفسی کشید.

The sudden news made him gasp in shock.

این خبر ناگهانی باعث شد او با حیرت نفسی بکشد.

I could hear her gasp as she saw the breathtaking view.

من می‌توانستم صدای نفَس نفَس او را بشنوم وقتی منظره‌ی خیره‌کننده را دید.

The intense workout made him gasp for air.

تمرین شدید باعث شد او برای نفس کشیدن نفسی بکشد.

He let out a gasp of pain when he stubbed his toe.

وقتی به انگشت پا ضربه زد، او با درد نفسی کشید.

The shocking ending of the movie made the audience gasp.

پایان ناگهانی فیلم باعث شد تماشاگران با حیرت نفسی بکشند.

She couldn't help but gasp at the sight of the beautiful sunset.

او نتوانست جلوی نفَس نفَس کشیدن خود را در مقابل منظره غروب خورشید زیبا بگیرد.

The magician's trick made the audience gasp in amazement.

ترفند شعبده باز باعث شد تماشاگران با حیرت نفسی بکشند.

His sudden appearance made her gasp in surprise.

ظاهر ناگهانی او باعث شد او با تعجب نفسی بکشد.

The icy water made him gasp as he jumped in.

آب یخی باعث شد او با پریدن در آب نفسی بکشد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید