noncommunicative

[ایالات متحده]/ˌnɒnkəˈmjuːnɪkətɪv/
[بریتانیا]/ˌnɑːnkəˈmjuːnɪkeɪtɪv/

ترجمه

adj. تمایل نداشتن یا ناتوانی در برقراری ارتباط یا صحبت با دیگران؛ غیرقابل‌ارتباط؛ (شبکه‌سازی/تکنیکال) عدم برقراری ارتباط؛ عدم تبادل داده.

عبارات و ترکیب‌ها

noncommunicative person

فرد غیرقابل برقراری ارتباط

noncommunicative child

کودک غیرقابل برقراری ارتباط

noncommunicative patient

بیمار غیرقابل برقراری ارتباط

noncommunicative partner

همراه غیرقابل برقراری ارتباط

noncommunicative behavior

رفتار غیرقابل برقراری ارتباط

more noncommunicative

بیشتر غیرقابل برقراری ارتباط

seems noncommunicative

به نظر غیرقابل برقراری ارتباط می‌رسد

becoming noncommunicative

در حال تبدیل شدن به فرد غیرقابل برقراری ارتباط

noncommunicative response

پاسخ غیرقابل برقراری ارتباط

noncommunicative replies

پاسخ‌های غیرقابل برقرقراری ارتباط

جملات نمونه

the patient became noncommunicative after the surgery and would not answer questions.

بیمار پس از جراحی غیرقابل برقراری ارتباط شد و به سؤالات پاسخ نمی‌داد.

during the interview, he was noncommunicative and avoided eye contact.

در طول مصاحبه، او غیرقابل برقراری ارتباط بود و از تماس چشمی خودداری می‌کرد.

she grew increasingly noncommunicative whenever the topic of money came up.

هر زمان که صحبت از پول می‌شد، او به طور فزاینده‌ای غیرقابل برقراری ارتباط می‌شد.

the witness remained noncommunicative despite repeated requests for details.

شهادت دهنده با وجود درخواست‌های مکرر برای جزئیات، غیرقابل برقراری ارتباط باقی ماند.

after the argument, my brother stayed noncommunicative for the rest of the evening.

پس از بحث، برادر من برای بقیه شب غیرقابل برقراری ارتباط ماند.

the child turned noncommunicative in the unfamiliar classroom.

کودک در کلاس درس ناآشنا غیرقابل برقراری ارتباط شد.

when stressed, the manager becomes noncommunicative and stops giving updates.

وقتی تحت فشار قرار می‌گیرد، مدیر غیرقابل برقراری ارتباط می‌شود و از دادن به‌روزرسانی‌ها دست می‌کشد.

the dog is usually friendly, but it can become noncommunicative around strangers.

سگ معمولاً دوستانه است، اما ممکن است در اطراف افراد غریبه غیرقابل برقراری ارتباط شود.

his noncommunicative attitude made teamwork difficult on the project.

حالت غیرقابل برقراری ارتباط او باعث دشوار شدن کار تیمی در پروژه شد.

the suspect was noncommunicative during questioning and refused to cooperate.

مشتبه به او در حین بازجویی غیرقابل برقراری ارتباط بود و از همکاری امتناع کرد.

after receiving the news, she became noncommunicative and withdrew from everyone.

پس از دریافت خبر، او غیرقابل برقراری ارتباط شد و از همه کناره گرفت.

the client turned noncommunicative, so we scheduled a follow-up meeting to clarify needs.

مشتری غیرقابل برقراری ارتباط شد، بنابراین جلسه‌ای برای روشن شدن نیازها برنامه‌ریزی کردیم.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید