| جمع | purgatories |
a purgatory of drug abuse.
گودال عذاب سوء مصرف مواد مخدر
infernal punishments are purgatory and medicinal.
مجازاتهای جهنمی، تطهیر و دارویی هستند.
this was purgatory, worse than anything she'd faced in her life.
این جهنم بود، بدتر از هر چیزی که در زندگی خود تجربه کرده بود.
She felt like she was in purgatory while waiting for the test results.
او احساس میکرد در حالی که منتظر نتایج آزمایش بود، در جهنم قرار دارد.
The endless paperwork felt like a purgatory of bureaucracy.
مقدار زیاد کارهای اداری احساس میشد مانند جهنمی از بوروکراسی.
He described his job as a purgatory of mind-numbing tasks.
او شغل خود را به عنوان جهنمی از وظایف خسته کننده توصیف کرد.
The crowded subway during rush hour felt like purgatory.
متروی شلوغ در ساعات اوج ترافیک مانند جهنم احساس میشد.
She considered the waiting room at the doctor's office to be a purgatory of uncertainty.
او اتاق انتظار در مطب پزشک را جهنمی از عدم اطمینان میدانست.
The never-ending meetings were a purgatory for the employees.
جلسات بی پایان برای کارمندان یک جهنم بود.
The traffic jam on the highway felt like purgatory for the stranded drivers.
ترافیک سنگین در اتوبان برای رانندگان سرگردان مانند جهنم احساس میشد.
The long line at the airport security checkpoint was a purgatory for travelers.
صف طولانی در ایستگاه بازرسی امنیتی فرودگاه برای مسافران یک جهنم بود.
Being stuck in an elevator for hours felt like purgatory to the claustrophobic woman.
سرانجام در آسانسور به مدت چند ساعت برای زن دچار اضطراب در فضاهای بسته مانند جهنم احساس میشد.
The repetitive tasks at work were a purgatory of monotony.
وظایف تکراری در محل کار یک جهنم یکنواختی بود.
a purgatory of drug abuse.
گودال عذاب سوء مصرف مواد مخدر
infernal punishments are purgatory and medicinal.
مجازاتهای جهنمی، تطهیر و دارویی هستند.
this was purgatory, worse than anything she'd faced in her life.
این جهنم بود، بدتر از هر چیزی که در زندگی خود تجربه کرده بود.
She felt like she was in purgatory while waiting for the test results.
او احساس میکرد در حالی که منتظر نتایج آزمایش بود، در جهنم قرار دارد.
The endless paperwork felt like a purgatory of bureaucracy.
مقدار زیاد کارهای اداری احساس میشد مانند جهنمی از بوروکراسی.
He described his job as a purgatory of mind-numbing tasks.
او شغل خود را به عنوان جهنمی از وظایف خسته کننده توصیف کرد.
The crowded subway during rush hour felt like purgatory.
متروی شلوغ در ساعات اوج ترافیک مانند جهنم احساس میشد.
She considered the waiting room at the doctor's office to be a purgatory of uncertainty.
او اتاق انتظار در مطب پزشک را جهنمی از عدم اطمینان میدانست.
The never-ending meetings were a purgatory for the employees.
جلسات بی پایان برای کارمندان یک جهنم بود.
The traffic jam on the highway felt like purgatory for the stranded drivers.
ترافیک سنگین در اتوبان برای رانندگان سرگردان مانند جهنم احساس میشد.
The long line at the airport security checkpoint was a purgatory for travelers.
صف طولانی در ایستگاه بازرسی امنیتی فرودگاه برای مسافران یک جهنم بود.
Being stuck in an elevator for hours felt like purgatory to the claustrophobic woman.
سرانجام در آسانسور به مدت چند ساعت برای زن دچار اضطراب در فضاهای بسته مانند جهنم احساس میشد.
The repetitive tasks at work were a purgatory of monotony.
وظایف تکراری در محل کار یک جهنم یکنواختی بود.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید