tell

[ایالات متحده]/tel/
[بریتانیا]/tɛl/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

vt. اطلاع دادن؛ بیان کردن؛ دستور دادن؛ تمیز دادن؛ تعیین کردن
vi. روایت کردن؛ به طور محرمانه افشا کردن؛ شناسایی کردن
Word Forms
زمان گذشتهtold
شکل سوم شخص مفردtells
صفت یا فعل حال استمراریtelling
قسمت سوم فعلtold
جمعtells

عبارات و ترکیب‌ها

tell me

به من بگو

can tell

می‌توانیم بگوییم

tell me about

در مورد آن به من بگو

tell me why

چرا به من بگو

tell all

همه را به من بگو

tell the world

به دنیا بگو

tell about

در مورد آن بگو

tell from

از ... بگو

tell lies

چاخانه بگو

tell a lie

گفتن دروغ

tell of

در مورد ... بگو

tell on

خبر بده

tell jokes

شوخی بگو

show and tell

نمایش و گفتن

tell tales

داستان بگو

william tell

ویلیام تل

جملات نمونه

tell the truth; tell one's love.

حقیقت را بگو؛ عشق خود را بیان کن.

tell a secret; tell fortunes.

یک راز را فاش کن؛ فال بین.

tell sb. about sth.

به کسی در مورد چیزی بگو.

tell sb. straight out

به طور مستقیم به کسی بگو.

It's a sin to tell lies.

گفتن دروغ گناه است.

Tell him to wait.

به او بگو منتظر بماند.

I will tell the result by telegraph.

من نتیجه را از طریق تلگراف به شما خواهم گفت.

I was afraid to tell anyone.

من می‌ترسیدم به کسی بگویم.

she was in a mood to tell jokes.

او در حال و هوای تعریف کردن لطیفه بود.

Tell me the instant they arrive.

به من بگویید دقیقاً چه زمانی می‌رسند.

tell him to go away.

به او بگو برود.

Tell her to begone.

به او بگو برود.

We must tell him.

ما باید به او بگوییم.

Tell him to come forthwith.

به او بگو فوراً بیاید.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید