unfond

[ایالات متحده]/[ˈʌnfɒnd]/
[بریتانیا]/[ˈʌnfɒnd]/

ترجمه

adj. خنک یا دور؛ عاشقانه نبودن؛ خوشحال یا شوقی نبودن.

عبارات و ترکیب‌ها

unfond of

خوشش نیست

was unfond

خوشش نبود

unfondly remembered

خاطر نشانی نامطلوب

being unfond

بودن خوشش نیست

unfond nature

طبیعت نامطلوب

quite unfond

خیلی خوشش نیست

unfond smile

خنده نامطلوب

unfond regard

نگاه نامطلوب

showed unfondness

نامطلوبیت را نشان داد

unfond attitude

وضعیت نامطلوب

جملات نمونه

she was unfond of his constant complaining about the weather.

او از تکرار شکایت او درباره آب و هوا دوست نداشت.

he became unfond of the job after a year of tedious tasks.

پس از یک سال کارهای خسته کننده، او از این کار دوست نشد.

the child was unfond of vegetables and refused to eat them.

کودک از سبزیجات دوست نداشت و نخواست از آنها خورده شود.

i'm not particularly unfond of spicy food, but i don't crave it.

من به ویژه از غذاهای گرم دوست ندارم، اما آن را نمی‌خواهم.

they were unfond of the idea of moving to a new city.

آنها از ایده انتقال به شهر جدید دوست نداشتند.

the professor was unfond of students who didn't do the reading.

پروفسور از دانشجویانی که کتابخانه را نخواندند دوست نداشت.

she grew unfond of the old routine after the change in management.

پس از تغییر مدیریت، او از روال قدیمی دوست نشد.

he was unfond of the loud music at the party.

او از موسیقی بلند در جشن دوست نداشت.

the cat was unfond of being picked up and held.

گربه از اینکه به دست گرفته می‌شد دوست نداشت.

despite its beauty, she remained unfond of the painting.

در این میان زیبایی آن، او هنوز از نقاشی دوست نداشت.

the team became unfond of the new training regime.

تیم از رژیم تمرین جدید دوست نشد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید