unworthily praised
ستوده نشدن به درستی
unworthily treated
به درستی رفتار نشدن
unworthily rewarded
پاداش گرفتن به درستی
unworthily regarded
به درستی مورد توجه قرار نگرفتن
unworthily chosen
انتخاب نشدن به درستی
unworthily dismissed
حذف نشدن به درستی
unworthily neglected
نادیده گرفته نشدن به درستی
unworthily honored
افتخار نکردن به درستی
unworthily celebrated
جشن گرفتن به درستی
unworthily accepted
پذیرفته نشدن به درستی
he felt he had been treated unworthily by his peers.
او احساس کرد که همتایانش با او رفتار ناشایستی کردهاند.
she believed she was unworthily criticized for her efforts.
او معتقد بود که برای تلاشهایش به طور غیرمنصفانه مورد انتقاد قرار گرفته است.
they acted unworthily in the face of such generosity.
آنها در برابر چنین سخاوتمندی به طور ناشایست عمل کردند.
the award was given to someone who unworthily took credit.
جوایز به کسی داده شد که به طور غیرمنصفانه به خود اعتبار داد.
he unworthily accepted the praise he did not deserve.
او تحسینهایی را که لایق آنها نبود به طور غیرمنصفانه پذیرفت.
she felt unworthily burdened by expectations.
او احساس کرد که به طور غیرمنصفانه تحت فشار انتظارات قرار گرفته است.
he was unworthily dismissed from his position.
او به طور غیرمنصفانه از مقام خود اخراج شد.
the decision was made unworthily without considering everyone's input.
تصمیم به طور غیرمنصفانه گرفته شد بدون در نظر گرفتن نظرات همه.
she felt unworthily overlooked for the promotion.
او احساس کرد که برای ارتقا به طور غیرمنصفانه نادیده گرفته شده است.
his actions were unworthily selfish during the crisis.
عملکردهای او در بحران به طور غیرمنصفانه خودخواهانه بود.
unworthily praised
ستوده نشدن به درستی
unworthily treated
به درستی رفتار نشدن
unworthily rewarded
پاداش گرفتن به درستی
unworthily regarded
به درستی مورد توجه قرار نگرفتن
unworthily chosen
انتخاب نشدن به درستی
unworthily dismissed
حذف نشدن به درستی
unworthily neglected
نادیده گرفته نشدن به درستی
unworthily honored
افتخار نکردن به درستی
unworthily celebrated
جشن گرفتن به درستی
unworthily accepted
پذیرفته نشدن به درستی
he felt he had been treated unworthily by his peers.
او احساس کرد که همتایانش با او رفتار ناشایستی کردهاند.
she believed she was unworthily criticized for her efforts.
او معتقد بود که برای تلاشهایش به طور غیرمنصفانه مورد انتقاد قرار گرفته است.
they acted unworthily in the face of such generosity.
آنها در برابر چنین سخاوتمندی به طور ناشایست عمل کردند.
the award was given to someone who unworthily took credit.
جوایز به کسی داده شد که به طور غیرمنصفانه به خود اعتبار داد.
he unworthily accepted the praise he did not deserve.
او تحسینهایی را که لایق آنها نبود به طور غیرمنصفانه پذیرفت.
she felt unworthily burdened by expectations.
او احساس کرد که به طور غیرمنصفانه تحت فشار انتظارات قرار گرفته است.
he was unworthily dismissed from his position.
او به طور غیرمنصفانه از مقام خود اخراج شد.
the decision was made unworthily without considering everyone's input.
تصمیم به طور غیرمنصفانه گرفته شد بدون در نظر گرفتن نظرات همه.
she felt unworthily overlooked for the promotion.
او احساس کرد که برای ارتقا به طور غیرمنصفانه نادیده گرفته شده است.
his actions were unworthily selfish during the crisis.
عملکردهای او در بحران به طور غیرمنصفانه خودخواهانه بود.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید