disfigure

[ایالات متحده]/dɪsˈfɪɡə(r)/
[بریتانیا]/dɪsˈfɪɡjər/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

vt. ظاهر را خراب کردن؛ شکل را آسیب رساندن به؛ زیبایی یا جذابیت را به شدت کاهش دادن
Word Forms
صفت یا فعل حال استمراریdisfiguring
شکل سوم شخص مفردdisfigures
قسمت سوم فعلdisfigured
زمان گذشتهdisfigured
جمعdisfigures

عبارات و ترکیب‌ها

severely disfigure

زشت کردن به شدت

disfigurement surgery

جراحی برای رفع زشتی

facial disfigurement

زشت شدن چهره

permanent disfigurement

زشت شدن دائمی

disfigured appearance

ظاهر زشت

جملات نمونه

litter disfigures the countryside.

وجود زباله منظره روستایی را زشت می‌کند.

disfigure one's face by a deep cut

چهره را با یک برش عمیق زشت کردن

a carpet disfigured by ingrained dirt.

یک فرش که با کثیفی عمیق زشت شده است.

a copy disfigured by numerous corrections

یک کپی که با اصلاحات متعدد زشت شده است.

He was badly disfigured by the accident.

او به شدت در اثر تصادف زشت شد.

He was disfigured for life by the burns he received in the accident.

او به دلیل سوختگی که در تصادف به او وارد شد، برای همیشه زشت شد.

32 cases healed with residual superficial scar, 3 cases with partial necrotic disfigure of the auricle and 16 cases with ear chondritis;

32 مورد با اسکار سطحی باقیمانده، 3 مورد با بدشکلی نکروتیک جزئی گوش و 16 مورد با کندرومیت گوش بهبود یافت.

نمونه‌های واقعی

Three days later he was executed and his body was eventually disfigured and hung upside down in Milan.

سه روز بعد اعدام شد و جسدش در نهایت بد شکل و وارونه در میلان آویخته شد.

منبع: 2018 Best Hits Compilation

NTDs have blinded, disabled, disfigured and killed their victims for centuries.

NTDها برای قرن‌ها باعث نابینایی، ناتوانی، بدشکلی و مرگ قربانیانشان شده‌اند.

منبع: VOA Daily Standard February 2020 Collection

It looks thinner. But it looks disfigured. The fat is very disfigured.

ظاهراً لاغرتر به نظر می‌رسد. اما به نظر بد شکل می‌رسد. چربی بسیار بد شکل است.

منبع: English Advanced Speaking Oral Workshop Argument Text Original Recording (British Accent)

Many of those who survived it were left marked, disfigured, even blind.

بسیاری از کسانی که از آن جان سالم بدر بردند، با جای زخم، بدشکلی و حتی نابینایی باقی ماندند.

منبع: The Atlantic Monthly (Article Edition)

Mohsen was badly injured, with his left arm mangled and his face disfigured.

محسن به شدت مجروح شد، با بازوی چپ له شده و صورتی بد شکل.

منبع: Time

The very hair that disfigured his lip showed that he was reverting to some savage type.

همان مویی که لبش را بد شکل کرد نشان داد که او در حال بازگشت به نوع وحشی است.

منبع: The machine has stopped operating.

The disdain in their discourse would always disfigure the Negroes.

ناپسندی در سخنان آنها همیشه باعث بدشکلی سیاهان می‌شد.

منبع: Pan Pan

Unfortunately, we also have a " disfigured is bad" stereotype.

متاسفانه، ما همچنین یک کلیشه "زشت بودن بد است" داریم.

منبع: TED Talks (Audio Version) August 2017 Compilation

Before the surgery, he is a handsome boy, but now, in people's eyes, he disfigures himself.

قبل از جراحی، او پسری خوش‌تیپ بود، اما اکنون، به نظر مردم، خودش را بد شکل می‌کند.

منبع: Score-boosting Tool · 20 Sample Essays for TEM-4 Writing

My right arm was tolerably restored; disfigured, but fairly serviceable.

بازوی راستم به طور معقولی ترمیم شد؛ بد شکل، اما تا حدودی قابل استفاده.

منبع: Great Expectations (Original Version)

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید