unclenched fist
پنج انگشت باز
unclenched hand
دست باز
unclenched jaw
چانه باز
unclenched teeth
دندانهای باز
unclenched grip
گرفتاری باز
unclenched her hand
دستش را باز کرد
unclenched fingers
پنج انگشتهای باز
unclenched slowly
باز شدند به آرامی
unclenched muscles
عضلات باز
unclenched and relaxed
باز و آرام
her hand, previously clenched, was now unclenched and resting on the table.
دست او که پیش از این شدیداً تنگ شده بود، اکنون باز شده و روی میز قرار گرفته بود.
after a moment of tense silence, his fist slowly unclenched.
پس از لحظهای سکوت تنشزا، دست پاک او به آرامی باز شد.
the child's tiny fist, unclenched with curiosity, reached for the toy.
دست کوچک کودک، با علاقهای جدید باز شده و به سمت بازیگوشی کشیده شد.
he unclenched his jaw, trying to appear calm despite his anger.
او لبهای خود را باز کرد تا با وجود غصهاش به نظر آرام برسد.
the team's spirit, once clenched with anxiety, began to unclench as they secured the win.
روان تیم که پیش از این به علت نگرانیهایش تنگ شده بود، با پیروزی آنها آغاز به باز شدن کرد.
unclenched determination filled her eyes as she prepared for the challenge.
تعیینشدهای که باز شده بود، چشمان او را پر کرد در حالی که برای چالش آماده میشد.
he unclenched his grip on the steering wheel, relieved to have arrived safely.
او گرفتاری خود را روی میله کنترل باز کرد، چون خوشحال بود که ایمن به مقصد رسیده است.
the muscles in his arm unclenched after hours of strenuous exercise.
عضلات دست او پس از ساعاتی تمرین سخت باز شدند.
she unclenched her mind from the problem, hoping a fresh perspective would emerge.
او ذهن خود را از مسئله باز کرد و امیدوار بود که نگاهی جدید ظهور کند.
unclenched and hopeful, they faced the future with renewed vigor.
باز و امیدوار، آنها با انرژی جدیدی به آینده نگاه کردند.
the artist's hand, unclenched and steady, guided the brush across the canvas.
دست هنرمند، باز و پایدار، فرش را روی کanvas راهنمایی کرد.
unclenched fist
پنج انگشت باز
unclenched hand
دست باز
unclenched jaw
چانه باز
unclenched teeth
دندانهای باز
unclenched grip
گرفتاری باز
unclenched her hand
دستش را باز کرد
unclenched fingers
پنج انگشتهای باز
unclenched slowly
باز شدند به آرامی
unclenched muscles
عضلات باز
unclenched and relaxed
باز و آرام
her hand, previously clenched, was now unclenched and resting on the table.
دست او که پیش از این شدیداً تنگ شده بود، اکنون باز شده و روی میز قرار گرفته بود.
after a moment of tense silence, his fist slowly unclenched.
پس از لحظهای سکوت تنشزا، دست پاک او به آرامی باز شد.
the child's tiny fist, unclenched with curiosity, reached for the toy.
دست کوچک کودک، با علاقهای جدید باز شده و به سمت بازیگوشی کشیده شد.
he unclenched his jaw, trying to appear calm despite his anger.
او لبهای خود را باز کرد تا با وجود غصهاش به نظر آرام برسد.
the team's spirit, once clenched with anxiety, began to unclench as they secured the win.
روان تیم که پیش از این به علت نگرانیهایش تنگ شده بود، با پیروزی آنها آغاز به باز شدن کرد.
unclenched determination filled her eyes as she prepared for the challenge.
تعیینشدهای که باز شده بود، چشمان او را پر کرد در حالی که برای چالش آماده میشد.
he unclenched his grip on the steering wheel, relieved to have arrived safely.
او گرفتاری خود را روی میله کنترل باز کرد، چون خوشحال بود که ایمن به مقصد رسیده است.
the muscles in his arm unclenched after hours of strenuous exercise.
عضلات دست او پس از ساعاتی تمرین سخت باز شدند.
she unclenched her mind from the problem, hoping a fresh perspective would emerge.
او ذهن خود را از مسئله باز کرد و امیدوار بود که نگاهی جدید ظهور کند.
unclenched and hopeful, they faced the future with renewed vigor.
باز و امیدوار، آنها با انرژی جدیدی به آینده نگاه کردند.
the artist's hand, unclenched and steady, guided the brush across the canvas.
دست هنرمند، باز و پایدار، فرش را روی کanvas راهنمایی کرد.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید