numbs

[ایالات متحده]/nʌmz/
[بریتانیا]/nʌmz/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

v. باعث از دست رفتن احساس یا حس می‌شود

عبارات و ترکیب‌ها

pain numbs

درد بی‌حس می‌کند

fear numbs

ترس بی‌حس می‌کند

emotion numbs

احساسات بی‌حس می‌کند

cold numbs

سرما بی‌حس می‌کند

time numbs

زمان بی‌حس می‌کند

shock numbs

ضربه بی‌حس می‌کند

stress numbs

استرس بی‌حس می‌کند

loss numbs

از دست دادن بی‌حس می‌کند

grief numbs

غم و اندوه بی‌حس می‌کند

hurt numbs

آسیب بی‌حس می‌کند

جملات نمونه

the cold weather numbs my fingers.

هواى سرد انگشتانم را بی‌حس می‌کند.

fear numbs her ability to think clearly.

ترس توانایی او را برای تفکر واضح بی‌حس می‌کند.

the medication numbs the pain effectively.

دارو به طور موثر درد را بی‌حس می‌کند.

excessive alcohol numbs the senses.

مصرف بیش از حد الکل حواس را بی‌حس می‌کند.

the anesthesia numbs the area before surgery.

بی‌حسی ناحیه را قبل از عمل جراحی بی‌حس می‌کند.

his indifference numbs her desire to connect.

بی‌تفاوتی او میل او را برای ارتباط برقرار کردن بی‌حس می‌کند.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید