she gazed yearningsly out the window at the distant mountains.
او با حسی عمیق از پنجره به کوههای دوردست نگاه کرد.
he sighed yearningsly, remembering his lost youth.
او با یک نفس عمیق به یاد جوانیاش که از دست رفته بود فکر کرد.
the child yearningsly looked at the candy store window.
کودک با حسی عمیق به پنجره فروشندگی شکلات نگاه کرد.
she yearningsly traced her fingers along the old photograph.
او با حسی عمیق انگشتانش را روی عکس قدیمی حرکت داد.
the sailor yearningsly scanned the horizon for land.
نوردار با حسی عمیق افق را برای یافتن خشکی جستجو کرد.
he yearningsly awaited the arrival of spring.
او با حسی عمیق به فرا رسیدن بهار منتظر بود.
she yearningsly dreamed of returning home someday.
او با حسی عمیق به فکر بازگشت به خانه در آیندهای دیگر بود.
the old man yearningsly looked back on his life.
مرد باسنگین با حسی عمیق به گذشته زندگیاش نگاه کرد.
she yearningsly reached for the stars in her imagination.
او با حسی عمیق به ستارهها در تخیلش دست زد.
he yearningsly listened to the music of his homeland.
او با حسی عمیق به موسیقی کشورش گوش داد.
the prisoner yearningsly dreamed of freedom.
زندانی با حسی عمیق به آزادی فکر میکرد.
she yearningsly flipped through the photo album.
او با حسی عمیق از آلبوم عکسها گذرا کرد.
she gazed yearningsly out the window at the distant mountains.
او با حسی عمیق از پنجره به کوههای دوردست نگاه کرد.
he sighed yearningsly, remembering his lost youth.
او با یک نفس عمیق به یاد جوانیاش که از دست رفته بود فکر کرد.
the child yearningsly looked at the candy store window.
کودک با حسی عمیق به پنجره فروشندگی شکلات نگاه کرد.
she yearningsly traced her fingers along the old photograph.
او با حسی عمیق انگشتانش را روی عکس قدیمی حرکت داد.
the sailor yearningsly scanned the horizon for land.
نوردار با حسی عمیق افق را برای یافتن خشکی جستجو کرد.
he yearningsly awaited the arrival of spring.
او با حسی عمیق به فرا رسیدن بهار منتظر بود.
she yearningsly dreamed of returning home someday.
او با حسی عمیق به فکر بازگشت به خانه در آیندهای دیگر بود.
the old man yearningsly looked back on his life.
مرد باسنگین با حسی عمیق به گذشته زندگیاش نگاه کرد.
she yearningsly reached for the stars in her imagination.
او با حسی عمیق به ستارهها در تخیلش دست زد.
he yearningsly listened to the music of his homeland.
او با حسی عمیق به موسیقی کشورش گوش داد.
the prisoner yearningsly dreamed of freedom.
زندانی با حسی عمیق به آزادی فکر میکرد.
she yearningsly flipped through the photo album.
او با حسی عمیق از آلبوم عکسها گذرا کرد.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید