banally stated
به طور معمول بیان شده
banally obvious
به طور معمول واضح
banally predictable
به طور معمول قابل پیش بینی
banally boring
به طور معمول خسته کننده
banally simple
به طور معمول ساده
banally true
به طور معمول درست
banally repeated
به طور معمول تکرار شده
banally described
به طور معمول توصیف شده
banally acting
به طور معمول رفتار می کند
banally speaking
به طور معمول گفته می شود
he described the sunset banally, using clichés about golden hues.
او به طور معمول غروب خورشید را توصیف کرد و از عبارات مکرر درباره رنگهای زرد استفاده کرد.
the movie's plot unfolded banally, a predictable love story.
داستان فیلم به طور معمول پیش رفت، یک داستان عاشقانه قابل پیشبینی.
she banally stated the obvious, offering no new insights.
او به طور معمول چیزهای آشکار را بیان کرد و هیچ نکته جدیدی ارائه نکرد.
the politician's speech was banally optimistic, lacking substance.
خطابه سیاستمدار به طور معمول به امیدواری بود و محتوایی نداشت.
he banally repeated his introduction, forgetting to engage the audience.
او به طور معمول مقدمه خود را تکرار کرد و فراموش کرد که با حضار تعامل برقرار کند.
the restaurant served a banally prepared pasta dish.
رستوران یک غذای پاستا را به طور معمول آماده کرد.
the novel began banally, with a generic protagonist.
رومان به طور معمول شروع شد، با یک شخصیت اصلی عمومی.
the comedian's jokes were banally predictable, failing to elicit laughter.
جokes کمدیستران به طور معمول قابل پیشبینی بودند و باعث خنده نشدند.
the report concluded banally, summarizing already known data.
گزارش به طور معمول به پایان رسید، دادههایی که قبلاً شناخته شده بودند را خلاصه میکرد.
the professor banally lectured on the topic, losing the students' interest.
پروفسور به طور معمول درباره موضوع سخنرانی کرد و علاقه دانشجویان را از دست داد.
the greeting card message was banally sentimental.
پیام کارت عید به طور معمول عاطفی بود.
banally stated
به طور معمول بیان شده
banally obvious
به طور معمول واضح
banally predictable
به طور معمول قابل پیش بینی
banally boring
به طور معمول خسته کننده
banally simple
به طور معمول ساده
banally true
به طور معمول درست
banally repeated
به طور معمول تکرار شده
banally described
به طور معمول توصیف شده
banally acting
به طور معمول رفتار می کند
banally speaking
به طور معمول گفته می شود
he described the sunset banally, using clichés about golden hues.
او به طور معمول غروب خورشید را توصیف کرد و از عبارات مکرر درباره رنگهای زرد استفاده کرد.
the movie's plot unfolded banally, a predictable love story.
داستان فیلم به طور معمول پیش رفت، یک داستان عاشقانه قابل پیشبینی.
she banally stated the obvious, offering no new insights.
او به طور معمول چیزهای آشکار را بیان کرد و هیچ نکته جدیدی ارائه نکرد.
the politician's speech was banally optimistic, lacking substance.
خطابه سیاستمدار به طور معمول به امیدواری بود و محتوایی نداشت.
he banally repeated his introduction, forgetting to engage the audience.
او به طور معمول مقدمه خود را تکرار کرد و فراموش کرد که با حضار تعامل برقرار کند.
the restaurant served a banally prepared pasta dish.
رستوران یک غذای پاستا را به طور معمول آماده کرد.
the novel began banally, with a generic protagonist.
رومان به طور معمول شروع شد، با یک شخصیت اصلی عمومی.
the comedian's jokes were banally predictable, failing to elicit laughter.
جokes کمدیستران به طور معمول قابل پیشبینی بودند و باعث خنده نشدند.
the report concluded banally, summarizing already known data.
گزارش به طور معمول به پایان رسید، دادههایی که قبلاً شناخته شده بودند را خلاصه میکرد.
the professor banally lectured on the topic, losing the students' interest.
پروفسور به طور معمول درباره موضوع سخنرانی کرد و علاقه دانشجویان را از دست داد.
the greeting card message was banally sentimental.
پیام کارت عید به طور معمول عاطفی بود.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید