muddledly

[ایالات متحده]/ˈmʌd(ə)ldli/
[بریتانیا]/ˈmʌd(ə)ldli/

ترجمه

adv. به صورت پر از حواس پرتی یا بدون نظم

عبارات و ترکیب‌ها

muddledly explained

به طور مبهم توضیح داده شد

muddledly spoken

به طور مبهم گفته شد

muddledly thinking

به طور مبهم فکر می‌کرد

muddledly answered

به طور مبهم پاسخ داد

muddledly written

به طور مبهم نوشته شد

muddledly argued

به طور مبهم استدلال کرد

muddledly remembered

به طور مبهم به یاد آورد

muddledly muttered

به طور مبهم گویا شد

muddledly described

به طور مبهم توصیف شد

muddledly decided

به طور مبهم تصمیم گرفت

جملات نمونه

he spoke muddledly during the interview, mixing up dates and names.

او در حین مصاحبه به طور مبهم صحبت کرد و تاریخ‌ها و نام‌ها را با هم اشتباه گرفت.

she answered muddledly, as if her thoughts were tangled in a knot.

او به طور مبهم پاسخ داد، گویی فکرهایش در گره‌ای گیر کرده بود.

the witness described the scene muddledly, unable to keep the sequence straight.

گواه به طور مبهم صحنه را توصیف کرد و نتوانست ترتیب را به درستی حفظ کند.

after the sleepless night, he explained the plan muddledly and left everyone confused.

پس از شب بی خواب، او به طور مبهم برنامه را توضیح داد و همه را گیج کرد.

under pressure, the student wrote muddledly, jumbling key points together.

تحت فشار، دانشجو به طور مبهم نوشت و نکات کلیدی را با هم گیج کرد.

the manager responded muddledly to the complaint, offering no clear solution.

مدیر به شکل مبهم به شکایت پاسخ داد و راه‌حل واضحی ارائه نکرد.

he apologized muddledly, stumbling over his words and avoiding eye contact.

او به طور مبهم عذرخواهی کرد، در حالی که در گفتن کلمات دچار سردرگمی شد و از تماس چشمی خودداری کرد.

she tried to summarize the report, but did so muddledly and missed the main point.

او سعی کرد گزارش را خلاصه کند، اما به طور مبهم این کار را انجام داد و نکته اصلی را گم کرد.

the patient described his symptoms muddledly, so the doctor asked follow-up questions.

بیمار به طور مبهم علائم خود را توصیف کرد، بنابراین پزشک سوالات پیگیری کرد.

he protested muddledly, making vague claims without any evidence.

او به طور مبهم اعتراض کرد و بدون هیچگونه شواهد ادعا‌های غامضی ارائه داد.

she argued muddledly, shifting her stance whenever someone challenged her.

او به طور مبهم می‌خواست دفاع کند و هر زمان که کسی او را چالش می‌گذاشت، نظر خود را تغییر می‌داد.

in the meeting, he presented the budget muddledly, and the numbers didn’t add up.

در جلسه، او به طور مبهم بودجه را ارائه داد و اعداد به هیچ‌گونه جمع‌آوری نمی‌شد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید