fumblingly opened
به طور ناخودآگاه باز کرد
fumblingly reached
به طور ناخودآگاه سوی آن رفت
fumblingly searched
به طور ناخودآگاه جستجو کرد
fumblingly grabbed
به طور ناخودآگاه گرفت
fumblingly fumbled
به طور ناخودآگاه باز کرد
he spoke fumblingly at the meeting, searching for the right words.
او در جلسه با حواسپرتی صحبت کرد و در جستجوی کلمات مناسب بود.
she apologized fumblingly, her voice barely above a whisper.
او با حواسپرتی عذرخواهی کرد، صدایش تقریباً بالاتر از گهگو بود.
i answered fumblingly under pressure and immediately regretted it.
من تحت فشار با حواسپرتی پاسخ دادم و فوراً از آن پشیمان شدم.
the intern explained fumblingly, then asked for clarification.
کارآموز با حواسپرتی توضیح داد، سپس برای روشنتر شدن درخواست کرد.
he laughed fumblingly to hide his embarrassment.
او با حواسپرتی خنگ کرد تا از خجالتاش پنهان شود.
she reached fumblingly for her keys in the dark hallway.
او در گوشهای تاریک با حواسپرتی به سمت کلیدهایش دست زد.
he tried fumblingly to unlock the door with numb fingers.
او با حواسپرتی و با دستهای خفقانکرده سعی کرد درب را باز کند.
she nodded fumblingly, unsure whether she understood the instructions.
او با حواسپرتی نشان داد که موافقت کرده است، اما مطمئن نبود که دستورالعملها را درک کرده است.
he wrote fumblingly on the form, double-checking every line.
او با حواسپرتی روی فرم نوشت و هر خط را دوباره بررسی کرد.
she danced fumblingly at first, then found the rhythm.
او ابتدا با حواسپرتی رقصید، سپس ریتم را پیدا کرد.
he confessed fumblingly, then finally told the whole truth.
او با حواسپرتی اعتراف کرد، سپس در نهایت کل راز را گفت.
she introduced herself fumblingly, then smiled with relief.
او با حواسپرتی خود را معرفی کرد، سپس با راحتی لبخند زد.
fumblingly opened
به طور ناخودآگاه باز کرد
fumblingly reached
به طور ناخودآگاه سوی آن رفت
fumblingly searched
به طور ناخودآگاه جستجو کرد
fumblingly grabbed
به طور ناخودآگاه گرفت
fumblingly fumbled
به طور ناخودآگاه باز کرد
he spoke fumblingly at the meeting, searching for the right words.
او در جلسه با حواسپرتی صحبت کرد و در جستجوی کلمات مناسب بود.
she apologized fumblingly, her voice barely above a whisper.
او با حواسپرتی عذرخواهی کرد، صدایش تقریباً بالاتر از گهگو بود.
i answered fumblingly under pressure and immediately regretted it.
من تحت فشار با حواسپرتی پاسخ دادم و فوراً از آن پشیمان شدم.
the intern explained fumblingly, then asked for clarification.
کارآموز با حواسپرتی توضیح داد، سپس برای روشنتر شدن درخواست کرد.
he laughed fumblingly to hide his embarrassment.
او با حواسپرتی خنگ کرد تا از خجالتاش پنهان شود.
she reached fumblingly for her keys in the dark hallway.
او در گوشهای تاریک با حواسپرتی به سمت کلیدهایش دست زد.
he tried fumblingly to unlock the door with numb fingers.
او با حواسپرتی و با دستهای خفقانکرده سعی کرد درب را باز کند.
she nodded fumblingly, unsure whether she understood the instructions.
او با حواسپرتی نشان داد که موافقت کرده است، اما مطمئن نبود که دستورالعملها را درک کرده است.
he wrote fumblingly on the form, double-checking every line.
او با حواسپرتی روی فرم نوشت و هر خط را دوباره بررسی کرد.
she danced fumblingly at first, then found the rhythm.
او ابتدا با حواسپرتی رقصید، سپس ریتم را پیدا کرد.
he confessed fumblingly, then finally told the whole truth.
او با حواسپرتی اعتراف کرد، سپس در نهایت کل راز را گفت.
she introduced herself fumblingly, then smiled with relief.
او با حواسپرتی خود را معرفی کرد، سپس با راحتی لبخند زد.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید